نميدونم از کجا بايد شروع کنم....نوشتن براي من يه امر مقدس به حساب مي آد و بايد رفت و دست هارو تا سفيدي دل برفا فرو کرد...پاک شد.....دلم تنگه ..خيلي....مني که هميشه ه خيلي ها دلداري مي دادم حالا ديگه اون نيماي سابق نيستم.......

يه حس عجيبي تو دلمه يه درده ميشه ميشه با تمام وجود حسش کرد.چشمانم ديگه عادت کردند..دستانم و آزادي من تا اوج خاموش سکوت پر ميگيره...پر ميکنه و مي خوابه.همه چيز رو گذاشتم کنار.....زندگي رو هم .و من غريبانه به کلمات احساس مي نگرم که مرا تنها در اوج دلتنگي رها کرده اند...به اقاقي هاي خوشبخت که در آغوش زندگي مرا به تمسخر ميبينند...من دلتنگم.ديگه نبايد کلمات رو زير بار سنگين معني قرار داد..در قفس واژگان رو باز کن...بگذار تا عشق پرواز کند...از دست دادن ديگه يه عادت قديمي شده.....متن شب رو مينويسم..از نبودن شروع ميکنم و تا بي وفايي ادامه ميدم....تنهايي منو در خوش مي فشاره و همه رو به چشم رهروان من نميبينم...

خبر سختي بود....دردناک...اشک..خبر خبر اشک بود.رفتن..خبر از نگاه هاي آخر.و تصوير هم بود.دو دستي که همديگر رو گم کرده بودند و زير آوار خدا دنبال عشق بودند تا بازهم به هم پيوند بخورند...حس عجيبي رو تو تمام چشماي مردم ميشد ديد و همه منتظر خبر به هم رسيدن دو دست بودند...اما خبر که اومد همه بغض ها شکست...نگاه ها به آسمون گره خورد و از پله تقدير بالا رفت....در خونه زندگي رو زد و گفت خدايا.چرا؟ و تمام کوکان زير لبان خود اين را زمزمه ميکردند و در چشمانشان دنبال محبت از دست رفته مادرانشان بودند.......گريه کردم.لم از خدا گرفت و از تمام مهندسان عمراني که جوابي براي اين سوال کودکان زير خاک که به آيند مي انديشيدند ندادند..........
![]()
تنهايي شبای من رو با دود سيگار..با خلوت درس هايي که روی ميز خودنمايي ميکنند من فهميدم...
حالا من بزرگتر شدم و يه دنيا منتظر حرف ها موندن....اما حرفا ديگه نمی آد.دل خوب من ..دل ساده ی من دل کوچولوي من برات گريه کردم....برات بي تابي کردم....آخه من خيلي دوستت دارم.براي ترانه هاي تنهايی من مي خوندم که نذار تا تا اوج خستگي به خاطر هيچ برده بشي ..حالا به خودم ميگم...و اما من همه دوستاي خوبي مثه شما ها رو دارم که برا من مثه يه گنجيد...مهم نيست که باور کنيد يا نه اما من هميشه يادتون هستم و خيلي وقتا يادوتن پر کننده خلوت های منه.
پاييز هنوزم بوش مي آد...اما زمستونم خيلی خوبه..اینجا نشسته کنار من...دستاشو باز کرده اندازه وسعت خوبي شما ها....و تمام دنيا رو بغل کرده....بهشون حرمت گرما رو ياد داده..زمستون منو در بر گرفته و محکم فشار ميده...سرده سرده سرد...خوب اما من بازم ميخوامش...تا اون ور تابستون...من حالا ميفهمم گرما يعني چي.
![]()
نيما تنهای تنهاست...صداي نهايت شب تو گوشاش پره و جون ميدونه که موندني نيست بايد از وابسته کردن پرهيز کنه.... واين جواب رو من هزار بار تو دلم داد زدم ..حالا سخت بهش معتقدم...نيما ديگه به دل کندن عادت داره چون دل بستني در کار شايد نباشه...مهم نيست که ...من با تمام وجود منتظرشم....ميبينمش که داره از راه دور مي اد....بوي خوبي رو ميده بوی گذشته ها و آينده ها...و من ميدونم که یه بغل گرم و نرم برای من سوغاتم که بياره کافيه...اما اون واسم ديدار می آره ..منو می بره اون ور غروب ...به جایی که تنها مامن من اونجا نشسته و تو بغلش یه عالم حرارت هست...من به بوی تنش آشنام.....من با اون بزرگ شدم..اون منو بزرگم کرده..حالا هم منتظرمه و منم بايد وفادار باشم...حالا که نزديکه تنها شور وشوق من مربوط به اونه....ديگه میدونم که هیچ دلخوشي ايي تو اين زندگي نمونده...منتظرم.....
![]()
تا 8 بهمن که امتحانام تموم بشه قالب همین شکلیه اما بعدش کلی برنامه واسه خانه دوست دارم......
تو اين بغل زمستون یه دست....