March 09, 2004

سفر

تو يه ظهر دلتنگ از روز هايي که سخت ميگذره واسه مني که ميدونم ، يه خبر خوب از يه دوست خوب مثه يه آب خنک بود جيگر آدمو خنک ميکرد . دلم گرفته بود . خوب نگاه کن . نميدونم توي يه حس عجيبي گير افتاده بودم . يه حس عادي شدن . يه دلتنگي عجيب که هيچ تموم نميشه . چشام به اونييه که بياد و تو اون موقع تاريک شب که آدمو حس خوب بودنش پر ميکنه ، دست منم بگيره ..نگام کنه و اشکام رو پاک کنه . نميتونه از عشقش بگم .يا بنويسم ..کار من نيست . من چه قدر بي محلي و اون بالا همش گفته مخلصتم . حالا هم درد دل رو بر ميدارم و ميبرم پيش اون . خشته از همه کلاس هاي تحليل سازه هاي بتني و فولادي و دلتنگ از تمام معادلات بي انتهاي رياضيات ، بي محل نسبت به تمام حق کشي ها و باند بازي ها و خالص از تمام درد هايي که وجودم رو پر کرده ، در آسمون رو باز کن و آغوش تنگت رو برا من حاضر کن . من خيلي بهت نياز دارم من ميام اما نه مثه هميشه با کلي درد دل ..دوست دارم يه شبم تو از شيفتگيهات بگي . از اين که تو تنها کسي هستي که با اون دل بزرگت ميتوني عاشق چند ميليارد نفر باشي ..نميدونم منو چه به فضولي ها .....اما خوب منم خيلي ميخوامت ..اما هميشه تو خواسته هام محو شدم ..يه روز اين ....يه روز فلان ....من هميشه شرمنده اون دست نوازش گرت و اون قلب عاشقت بودم . اما امشبم دست کمي ندارم ...ميدونم بازم دلتنگيتو پيشت آوردم ...دلتنگي کسي در آن سوي فاصله ها ....اون جا ..اون جايي که من ميشه همش رو تو اين شبا برم؟.
دستاي ضعيف منو بگير و منو مستم کن از عشقت . امشب ....



روزاي اول خانه دوست يادم مي آد . من با ايني که بهش مي گن بلاگ ، زندگي کردم ...خيلي شبا واسه نوشتن حرفام تو اين خونه کوچک اما با وسعت دلم ، عشق کردم !. من از تمام دلم حس غريب و عجيبي نسبت بهش دادم ....حتي تو دانشگاه من يه سري از نمره هام تو امتحانا اگه کم شد تنها دليلش عشق به نوشتن تو خانه دوست بوده و هست...حيات اينترنتي من از زندگي من جدا نبوده و تو تمام لحظه ها من خودمو اينجا حس ميکنم. اگه يه روز برم از اين خونه .....اما واسم خيلي سخته اما شيريني ديدن و ننوشتن واقعا اين سختي رو شايد جبران کنه ..نميدونم ..من منتظر يه حادثه ام ..يه واقعه ..اگه يه روز بخوام خدا حافظي کنم ، يه خداحافظي پر سوز و گداز خواهد بود . 4 فروردين خانه دوست يه ساله ميشه ! .منتظر.

زندگي و عشق . زندگي و صميميت ..آزادي که به قول يحيي ديگه نميتونه تو کوچکترين گلوي يه پرنده هم بخونه . و زندگي با آب . با سبزه وبا طراوت قطرات آبي باران ....کار و تو .همه براي تو . فقط . يه ماه خوب و تنها تو آسمون رفاقت که داره کامل کامل براي چشاي تنهاي من خود نمايي ميکنه و ياد تو که قلب شب رو تا ته زندگي ميشکافه و صورت نازنين تو را از ميان انبوه تفکر هاي زرد رنگ ، چون تمثيل عشق سرخ هميشه جاويد ، بيرون مي آورد و من محو تماشا از کنار آواي شب تا نهر خوب خوشبختي با پاي برهنه زمين زخمي را به ناله برگ هاي زردتر زندگي آشنا ميکنم . دلتنگ دلتنگ سينه شکافته شده را با رنگ هاي سرخ دانه هاي انار نگاهت پر ميکنم و با دستان خوبِ خالي خودم تمام آزادي خودم را براي عشق به تو قرباني ميکنم ....!



ببين ! پنجره رو باز کن ...بوي بهار داره مي آد ....درختا چشاشون به دستاي ما ....شکوفه ها ..هواي خنکي که تنهايي آدمو آروم ميکنه . خيلي خوشحالم ، چون دارم ميرم ....دارم ميام ...نميدونم که اين تو رو خوشحال ميکنه يا نه اما منو خيلي خوشحال کرد ....امروز رفتم بيرون وقدم زدم و به مردم نگاه کردم وحس کردم تا اعماق وجودم با تمام دنيايي که بيرون هست بيگانه شدم ....اما اين بهار خوب منو از خودم گرفت و تو سرزمين محبتت منو افشوند . من حالا که دارم مي آم که سالم رو تموم کنم با تو و با تو شروع کنم . نميدونم خوشحالي يا ناراحت اما من تا ته وجودم حس خوب ديدار رو ميچشم ... هميشه واسه چند روز دور بودن دنبال يه جمله تاثير گذار بودم ...حالا ديگه نه کسي مهمه و نه هيچي ..فقط به دل خودم نگاه ميکنم . بايد زندگي کرد .


Posted by nima at 06:08 PM | Comments (37)