وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم....
عصر جمعه دوباره اومد...و حس این بار آشنای دلتنگی مثه همیشه تمام وجود من رو پر کرده. همش به خودم میگم تو باید برا اون نمونه باشی تا دلتنگی نکنه . نباید خستگی هاتو به روش بیاری. همیشه یادم باید باشه که تو صدام خوشحالی باید موج بزنه اما نه ! این دفعه موقعی که این حس اومد و تمام وجود من رو زیر فشار تنهایی ها بین خودش و اون قسمتی که همه مال من میدونندش تقسیم کرد من دیگه اشکام در اومد...نشستم کنج خلوت تمام نشدنی نبودن تو و در آستانه ابدیت چشات من زدم زیر گریه. خیلی سختم شده! همه چی تو ذهنم می اومد و می رفت و منم ، تنها ، دو دیواری که دست سومی رو هم گرفته بودند و رو خطوط مورب بتن یه اتاق از جنس میله های قفس برام ساخته بودند رو داشتم نگاه میکردم..یاد دانشگاه . درسایی که من یه زمانی همه چیرو با اونا پر میکردم...و حرف استاد تکنولوژی بتن که منو از اون دیوار جدا کرده بود و همون جمله همیشگی که همه رو خندونده بود : اینقده نرو تو فکر یا خودش می آد یا .... . خواستم بلند شم داد بزنم و از ناتوانی بیان بگم و از قصور توان . من دلم خیلی تنگه ..اوائل اینو حق خودم نمیدونستم . اما حالا این کیلومتر ها منو گرفتند و میکشند .من میخوام کنارت واسم و اونقده نگات کنم که دو تا چشام خوابشون ببره . اون وقتا که داستان سرایی میکردم از گل همیشه بهاری که هیچوقت وجود نداشت ! تمام حالات عشق رو شاید بی نظیر به تصویر میکشیدم . خوب من عاشق نبودم ! اینو میدونم اما حالا میدونم که همیشه واسه حس دلتنگی کم گذاشتم . حالا نیما فهمیده که دلتنگی یعنی چی . تمام این چند سال همچین فشاری رو تو دلم حس نکرده بودم . همچی دردی رو تجربه نکرده بودم که تا صدا تا خود خوبش ادامه پیدا کنه و مسکنش حتی دیدن یه چراغ روشن تو یاهو مسنجر باشه! . حالا من دارم از عمق واقعیت صحبت می کنم. میخواستم از گناه خودم داد بزنم از یه داستان نافرجام و از حس خودم برای عادت نکردن به داشتن.اما رویاهام حالا که همه ذراتش رو از تو به امانت گرفته از تو و چشات ..حتی از خاله خودت (همون قمر بنی هاشم !)...از اون هاله روحانی که من دور تو و تمام تعلقات تو کشیدم . تو تمام این سال ها من بزرگترین لطمه های زندگیمو از همونی خوردم که زندگیمو گذاشتم تو مسیرش ..از ساده بودن . از رنگ خوب درختای باغ حقیقت تبعیت کردن و از تنفس عمیق محبت کنار تمام رودخانه های هستی نیلوفری رنگ . من با تو میخوام یه در تازه تو تمام عرصه های حیات باز کنم و این حقه منه .اما تو تمام من هستی ! شدی ! من از استشمام هر برگ از گل سرخ ، یاد تو رو منظور دارم . من از نگاه توی چشای هر کودک پاک و معصوم به اون نجابت کودکانه و خوش بوی تو میرسم . من میدونم که همه رنگ های سبز پیش اون طروات تو ، پیش اون صداقت تو حرفی برای گفتن ندارند . ..سرخ پوستند به قول خودت ! .وای من امروز میدونم که دلتنگی بدجوری داره دلم رو فشار می آره ...من دلم خیلی برات تنگه

سایه شب که کم کم داره می آد و من به امید دیدن تو ، توی رویاهام دلم رو خوش کردم با دیدن عصر جمعه دل آشوبمو میبینم که اون دور دورا با تو واساده . پشت پنجره و من کم کم صفحه این مانیتور رو محو میبینم ...دونه دونه اشک هام در می آد ..برای خودم ...که از تنها کسی که دلم رو با خودش ور داشته برده خیلی دورم ...حتی اگه دستامو باز کنم و چشامو ببندم دیگه آروم نمیشم.صفای وجودت خودم قربونی نگاه .من میدونم که دوست داشتن یعنی چی ....تو این روزا یه کسی که من خیلی داستانش رو دوست داشتم با همه عشقش خداحافظی کرد ..... من همیشه دوست داشتم اگه یه روزی دلم رو کسی بر داشت و برد مثه اون وفادار باشم ....وفاداری هاش رو من خوب به خاطر دارم . باین که من اصلا اونو ندیدم و فقط نوشته هاش و گاه حرفاش تو نیمه شب هایی که من دلتنگت بودم آموزگار من بود ، اما وفا رو من از اون یاد گرفتم ... همیشه حس میکردم درکش برا همه باید سخت باشه تا به نوع رابطه من و اون پی ببرند. به جز گلوریای خودم . من مثه یا شاگرد کوچولو تو کلاس اون بودم . حالا به آموزگارم بگم که خود دوست داشتن خیلی خوبه . من میدونم که از این آزمایشم سربلند بیرون می آد و اون بالا کسی که نشسته ، الکی نیست . نوشته های خودش به من صبر رو یاد داده ...من برای ستاره جان تو این روزای تنهایی یه حس خوب و صبر بزرگ از خدا طلب میکنم.من میدونم که اون برنده شده .توی این وفادارای.....حالا قوی باشه نه ؟ مثه اون روزا .

زندگی مثه یه صفحه تازه و سفیده هر روز صبح که از خواب ما رو بلند میکنه ..می آره مینشونه سر راه کلی ماجرا . نه؟ . خوب من میدونم اگه با اونی که اون بالا بالاهاست یا که با بازیگوش بغل گوش ما ، رفیق صمیمی باشی برات کلی پارتی بازی میکنه . برات خیلی جا ها یواشکی یه کمک هایی میده که همه رو میذاره انگشت به دهن . حالا پس من دستمو میدم به تو و از خودش و خودت میخوام که واسه دلتنگی های ما دوتا به راهی پیدا کنه یه کمکی بکنه . اینو از ته دلم میگم....وقتی خودم یه بار از سر خط خوندم دلم خیلی آروم تر شد .هنوز هیچی نشده داره کمک میکنه نه ؟ . پس تو هم پایه ش. که میدونم هستی .میدونم اینجا که رسیده باشی حتما دلت آروم میشه ..حتما . نه ؟