March 15, 2004

خدا حافظ خانه دوست و نیما باران آبی .نوشته آخر



بوي بهار همه جا رو گرفته ...و شکوفه ها همه جا رو رنگي کردن ..ديگه کمترجايي پيدا ميشه که سيا سفيد باشه ...من از پس هزاران کيلومتر ديدار و با تمام زندگي تازه ام رسيده ام
با يه تلاش جدي تر و کلي تعهدات . و من مرد عملم ....من از کناره آبي ترين باران هاي جهان براي تو حرف هاي بهاري دارم ....من آمده ام .
و نشست ..دوباره پشت همون صفحه هميشگيش...اون صفحه ايکه تو دل شب ها آرامش بخش اشک هاي داغش بود....همون نوشته هاي که دلش با اونا زندگي کرده بود ...3000 کيلومتر تو فکر اين لحظه بودم ....لحظه خداحافظي .....خداحافظي از خانه دوست ....آه....کاش حرف و کلمه اي بود که داغي اشک هاي وداع منو نشون بده و پرده محو اونا رو به تصوير بکشه ..دلم گرفته ....تمام راه تا اينجا در غربت خوابها من ستاره هاي آسمون رو شفاف و روشن ميديدم...توي اين يه سال به تنها چيزي که فکر نميکردم خداحافظي بود ....من بعد زندگي تنها کاري که منو محصور خودش ميکرد نوشته بود.....تنها با گل ها گويم غم ها را ....چي کسي داند ز غم هستي چه به دل دارم .....خداحافظ خانه دوست من ....به ياد تمام لحظات خوب من که با تو سپري شد و دنياي خاطرات رنگي من با تو ....خداحافظ خانه تنهايي هاي من ...خداحافظ ماءمن همه احساسات من ....خداحافظ با تو ...وداع ..وداع ....



....نزديک ..نزديک ..نزديک تر....اصفهان ...و شب تاريک زاينده رود و من .... و داغي بي نهايت تمام چشمان من ...و نواي سه تار يحيي...و دل تنگ ..دل تنگ و سيلاب اشک ....خداحافظ خانه دوستم ....خداحافظ ....و هزاران حرف که از گفتن نتوان ادعا داشت ...و تنها بغض سنگين چشمان من آتش درون را فروکش ميکند....براي ديدن دلم ....براي نگاه در چشمانم ...براي در دست گرفتن زندگي ام ...کوله بارم را بستم...بسته ام ...آخر چه کسي توان تصور داشت....کي ميتونه بدونه درد ننوشتن براي يه باران آبي سيل آسا چيه ..هيچکس...فقط چشمانم داغ داغند و تمام گونه هايم خيس ....خيس خيس...و قلب کوچک من ديوانه وار تمام فشار ها را تحمل ميکند و از شکستن دم نميزند....براي با تو بدون راه دگر بايد....و اينجا بايد با عزيزترين داشته من جز تو يعني خانه دوستم خداحافظي کنم ...و اين تنها هديه ايست که بعد مدت ها لياقت تو رو شايد داشته باشه...حالا که من دارم تو مسير زندگيم خانه دوست رو رها ميکنم ...کودک يک ساله من ....وداع ...الوداع ..خدانگهدار.....



و خدا حافظ نيما باران آبي .....حالا ديگه يه باران سيل آساي آبي هستم ...اونم واقعا ديگه اين آي دي که خيلي شبا و روزا زندگي منو تو حرفاش برده داره ميره ..اونم يه تيکه از خانه دوست بود ....با اونم بايد بگم خداحافظ و اينم يه هديست ...وداع ....اونم بايد بمونه و من تنها ي تنها و خالي از هر چيز فقط با تو لذت پشت غروب رو درک خواهيم کرد..خداحافظ نيما باران آبي....وداع.



650.....600.....500....400.....200....100...50....25....15....و زندگي مرا آورد ....5 کيلومتر آخر دلي که توي سينه بود ديگه تو وجود نميگنجيد وداغي مدام پشت پلک هاي چشمام هر لحظه تنگ آبي ميشد و تمام چشمانم رو ميشست..تمام تنم ميلرزيد و من حيرت زده قدرت محبت ..قدرت عشق را با تمام وجود ناچيزم درک ميکردم...و من تمام افکار خودم همراهم بود و وقت تنگ و ذهن من افکار من را که از مرز شمارش خارج بودند رو ميشمرد ....و در کناره باغ افسانه اي من زيباي خفته من .....ارم....و تمام تنش وجود در برابر عقربه هاي ساعت ناچيز به نظر ميرسيدند...بغض و اشک .و اشک و دلتنگي يک عاشق....و تمام توانم با شماره ها سخن گفت . من يه دنيا دلتنگي و تو خستگي اون طرف .....5 شنبه ..روز هاي آخر سال ....آه خداي من و من ....بيقرار بيقرار ....و تو چه آرامشي به من ميبخشي ..هميشه صدايت همين بوده ...همين صدا ..و آن نگاه ديوانه کننده به من توان داد تا بگويم خداحافظ خانه دوست...و دلتنگ ...و عصر زندگي من ...در آستانه ديدار ....ديدار..ديدار..و حجم انبوه افکار من ..خداحافظ خانه دوست ..خداحافظ نيما باران آبي.....زير درخت هاي بهار نارنج آن باغ افسانه اي ...در ارمِ با تو بودن ....و تمام وجود تنها تو را مي طلبيد...و تمام ميشدم من ..همه وجودم صرف ديدن تو ...همون پل قديمي ...و همون دلتنگي بي نهايت ...و کلمات به تنگ آمده از اوج فشار احساس .....و عکس هايي که الان با ديدن جاي خالي تو کنار خودم همش آتيشم ميزنه ...تو يه اتاق تنها ...من خيلي دلتنگم ...و تمام راه به ارم ِ تو فکر ميکردم . به عشق خودم ....و کلمات بسيار حقيرند در نمايش احساس. در گذرگاه هاي اين باغ تو ، من خود خودم را پيدا کردم . براي تمام لحظاتش احترام خاصي قائلم و فقط من و توايم که ميدونيم من چي ميگم ....همين واسه من کافيه ...خيلي خوشحالم . !



يادمه از زمستون پارسال که من و تو با هم شروع به نوشتن کرديم کلي خاطره ها رو ....و من و تو هميشه در حس تفاوتي که داشتيم مشترک بوديم...در وجود خوب پاييزي دلمون تفاوت با اونايي که اون بيرون بودند موج ميزد و من و تو با آرامش تموم نوشتن رو براي چاره انتخاب کرده بوديم . نويسندگي يه قدرتي بود که ما هر دومون خوب خوب داشتيمش . خانه دوست رو که شروع کردم داشتم از شدت نگفتن منفجر ميشدم ..بر عکس حالا که ديگه دوست د ارم فقط يه نفر ببينه و بخونه . نويسندگي يه برگ برنده فوق العاده واسه ما بود ...يادمه تو اون روزا من وقتي خسته از دانشگاه مي اومدم تفاوت منو وادارم ميکرد به نوشتن و منم با تمام وجودم مينوشتم تا کسي شايد بخونه و اين تفاوت رو تو من حس کنه . دنبال يه خانه دوست بودم يه خونه اي که قانونش عشق باشه و در پنجره هاش از جنس صفا و صميميت . تو اون دنياي بيرون کسي اين تفاوتي که تو خوب ميدوني رو باهاش کنار نمي اومد . و من مينوشتم . 4 فروزدين که شروع کردم فکر نميکردم يه روزي به جايي برسم که نوشتن واسم بشه نفس ...اما ديگه دوست دارم فقط نفس هام برا تو باشه ! . من اوني که ميخواستم شده ..بچه ها خانه دوست رو شايد ما ها با هم درست ميکنيم . خانه دوست همون صفا و صميميتي اييه که تو کامنت دونيش ميبينيد ..اينجا همه با هم دوست و صادقند . حالا که ديگه من خانه دوست رو ديدم بار و بنديلم رو با تو بستم . ديگه بايد رفت سمت غروب ...سمت رنگ طلايي پاييز ..خونه تو دل همه ما ها هست ..اما من و تو باقي عمر رو براي لذت بردن از اون ور غروب ميخوايم . دل منم مثه تو يه ذره شده . خونه تو همه دل ها هست .خانه دوستاني که هميشه صفا و صميميت تو وجودشون پره . اشک ها که رو گونه ها مي آد و منو ميبره تا اون خاطرات خوب گذشته که ما ها تو خانه دوست پيدا کردن ، داشتيم . اشک خوبيه .دل رو صفا ميده . من تو اين سفري که رفتم هزار تا حرف ناگفته دارم . اما ديگه جايي رسيده که حرف دردي رو دوا نميکنه از اين جا به بعد ....از روي پل آن باغ افسانه اي تا کيلومتر ها دور تر من براي خوب زيستن تلاش خواهم کرد . از ستاره هايي که در راه اومدن تو آسمون صاف شهر باهاشون حرف زدم من در فکر وداع با خانه دوست بودم . از اون نواي ني تا استاد زندگي ...ترانه هاي ديدار..دلتنگي..باران...خانه دوست من و تو رو ما بايد با هم بسازيم ..با هم . و حتما گله ميکنيد اما ميدونم که بعضي هاتون منو شايد درک کنيد ...که براي من ديگه نوشتن سخت بود ....ديگه بايد هديه اي داده ميشد و ديگه بايد کامل ميشد و جود ناقص بخشيده شده من و آخرين تکه وجودم خانه دوست هم از آن من نيست... وحس لطيفي است عشق و آهنگ خوبي دارد باران ..آه چه روزهايي در ايوان خانه دوست به نواي باران آبي گوش داديم ...با غم ها همراه و با شادي ها شريک و حالا بايد سفر کرد ....به بهشتي که پشت غروب منتظر است . روزهاي خوب بهار که گلاي خونه شکوفه داد و تابستون داغي که ميوه زندگي رو ميشد رو درخت هاي پر به فلک کشيده احساسش ديد . تابستون شب هاي بلند که من آسمان پر ستاره زندگي رو روي شيرووني خونه قسمت ميکردم و پاييز ..پاييز سخت دلتنگ ....و خونه تمام درختان ديدار زرد....خونه توي هيجان رنگ طلايي غورب هاي پاييز ...و خونه من اون موقع رنگ خوب دلتنگي داشت ....و زمستون ...زمستون خونه که واسه من و تو يه هديه گنده داشت يه هديه گنده ....يه هديه گنده ..فقط اشکام ميتونن بفهمن ....زمستون ...و اون هديه گنده که من با تمام وجودم حسش ميکنم ....حالا که تمام راز خانه دوست رو من فهميدم ...دستام تو دستاته و تا اون ور غروب يه دنيا زندگي پر از بوي خوب تو مونده ..بوي خوب اون تفاوت که من و تو توش تفاهم داريم ...تفاهم تفاوت ....حالا که ديگه هست و تو و من هستيم خانه دوست اين گوشه خاطرات خودم رو به خدا و همه اون با صفاهايي که مهمون همشون بوديم ميسپريم . و تو اين لحظه آخر که ديگه حرف ها کم مي آرند برا همتون از ته دل آروز هاي خوب ميکنم ....حالا که ما دارمي ميريم واسه تک تکتون که خونه منو ساختيند همون حرف هاي محبت آميز خودتون رو آرزو ميکنم . ستاره ..ساره ...گلبرگ...مهران...حامد...يحيي..علي....صبا.....بابک..نوشين...مهرداد ....و همه و همه اونايي که خانه دوست رو ، روز و شب روشن کردند ....براي من و عشقم آرزو کنيد ..و از خدا کمک بخواهيد ....خانه دوست ما بوديم ...همه ما با هم ...ميدونم که کلي اعتراض ميکنيد اما يه روزي که خودتون شايد طعم سفر به اون ور غروب رو با عشقتون بچشين اون موقع به من حق بدين . بهار تو راهه امسال با پارسال متفاوت ...موفق و خوش باشيد . ....خيلي حرفا هم نتونستم از واژه ها برا نوشتنشون کمک بگيرم اونا هم اضافه...و اشک هام رو به ياد اين خاطرات يک سال خانه دوست پاک ميکنم . و بازم اون ورق خوبتو رو مي آرم که تا حالا هزار بار چشام ديدنش ...و آخرين نوشته رو از تو مينويسم ....حاضري ..دستاتو بده به من ....پاييز رو هم بر دار ..دلتنگي رو هم و با تمام قدرت اشک ها بگو..ميگم ...ميگيم...آهاي غروب هاي ما ...آهاي رنگ طلايي عشق....ما با هم ...داريم مي آيم .....به بهشت..به پشت غروب ........................................................................




This love is unbreakable….
This love is unbreakable….

We go on from here…
Cause together we are strong….
I've been touched by the hands of an angel…
This love is unbreakable …fire and flames…
I feel it , my heart , I cant just deny .



This love is unbreakable


اينجا قشنگترين جاي دنياست . آروم و ساکته و هيچ کس نيست که افکار منو تجزيه و تحليل کنه . شکوفه ها در اومدند و درختها به قدري قشنگ شدند که دوست دارم تمام روز رو ..تمام اين روز ابري دل انگيز رو اينجا بشينم . همين جا . جاي مخصوص خودم رو آجرهاي کوتاه لب باغچه . اون طرف تر دختر و پسري دارند با هم دعوا ميکنند اما من با کسي دعوا ندارم ..تو تنهايي خودم با خودمم دعوا ندارم .يه روزگاري پيشترها با خودم خيلي کلنجار ميرفتم...اما حالا ديگه ميدونم چي ميخوام.وقتي فميدم کيم چقدر تعجب کردم .چقدر ناراحت شدم ..ديگه حالا بهش عادت کردم ....:((تفاوت ))
اينجا قشنگترين جاي دنياست . من بهارشو ديدم . تابستونشو ديدم . پاييزشو ديدم . زمستونشو ديدم..اما هيچ جا رو مثل اينجا نديدم....اما هيچ جا رو مثل اينجا نديدم...هيچ جا رو. فقط پشت غروب.....


Posted by nima at 04:17 PM | Comments (39)

March 09, 2004

سفر

تو يه ظهر دلتنگ از روز هايي که سخت ميگذره واسه مني که ميدونم ، يه خبر خوب از يه دوست خوب مثه يه آب خنک بود جيگر آدمو خنک ميکرد . دلم گرفته بود . خوب نگاه کن . نميدونم توي يه حس عجيبي گير افتاده بودم . يه حس عادي شدن . يه دلتنگي عجيب که هيچ تموم نميشه . چشام به اونييه که بياد و تو اون موقع تاريک شب که آدمو حس خوب بودنش پر ميکنه ، دست منم بگيره ..نگام کنه و اشکام رو پاک کنه . نميتونه از عشقش بگم .يا بنويسم ..کار من نيست . من چه قدر بي محلي و اون بالا همش گفته مخلصتم . حالا هم درد دل رو بر ميدارم و ميبرم پيش اون . خشته از همه کلاس هاي تحليل سازه هاي بتني و فولادي و دلتنگ از تمام معادلات بي انتهاي رياضيات ، بي محل نسبت به تمام حق کشي ها و باند بازي ها و خالص از تمام درد هايي که وجودم رو پر کرده ، در آسمون رو باز کن و آغوش تنگت رو برا من حاضر کن . من خيلي بهت نياز دارم من ميام اما نه مثه هميشه با کلي درد دل ..دوست دارم يه شبم تو از شيفتگيهات بگي . از اين که تو تنها کسي هستي که با اون دل بزرگت ميتوني عاشق چند ميليارد نفر باشي ..نميدونم منو چه به فضولي ها .....اما خوب منم خيلي ميخوامت ..اما هميشه تو خواسته هام محو شدم ..يه روز اين ....يه روز فلان ....من هميشه شرمنده اون دست نوازش گرت و اون قلب عاشقت بودم . اما امشبم دست کمي ندارم ...ميدونم بازم دلتنگيتو پيشت آوردم ...دلتنگي کسي در آن سوي فاصله ها ....اون جا ..اون جايي که من ميشه همش رو تو اين شبا برم؟.
دستاي ضعيف منو بگير و منو مستم کن از عشقت . امشب ....



روزاي اول خانه دوست يادم مي آد . من با ايني که بهش مي گن بلاگ ، زندگي کردم ...خيلي شبا واسه نوشتن حرفام تو اين خونه کوچک اما با وسعت دلم ، عشق کردم !. من از تمام دلم حس غريب و عجيبي نسبت بهش دادم ....حتي تو دانشگاه من يه سري از نمره هام تو امتحانا اگه کم شد تنها دليلش عشق به نوشتن تو خانه دوست بوده و هست...حيات اينترنتي من از زندگي من جدا نبوده و تو تمام لحظه ها من خودمو اينجا حس ميکنم. اگه يه روز برم از اين خونه .....اما واسم خيلي سخته اما شيريني ديدن و ننوشتن واقعا اين سختي رو شايد جبران کنه ..نميدونم ..من منتظر يه حادثه ام ..يه واقعه ..اگه يه روز بخوام خدا حافظي کنم ، يه خداحافظي پر سوز و گداز خواهد بود . 4 فروردين خانه دوست يه ساله ميشه ! .منتظر.

زندگي و عشق . زندگي و صميميت ..آزادي که به قول يحيي ديگه نميتونه تو کوچکترين گلوي يه پرنده هم بخونه . و زندگي با آب . با سبزه وبا طراوت قطرات آبي باران ....کار و تو .همه براي تو . فقط . يه ماه خوب و تنها تو آسمون رفاقت که داره کامل کامل براي چشاي تنهاي من خود نمايي ميکنه و ياد تو که قلب شب رو تا ته زندگي ميشکافه و صورت نازنين تو را از ميان انبوه تفکر هاي زرد رنگ ، چون تمثيل عشق سرخ هميشه جاويد ، بيرون مي آورد و من محو تماشا از کنار آواي شب تا نهر خوب خوشبختي با پاي برهنه زمين زخمي را به ناله برگ هاي زردتر زندگي آشنا ميکنم . دلتنگ دلتنگ سينه شکافته شده را با رنگ هاي سرخ دانه هاي انار نگاهت پر ميکنم و با دستان خوبِ خالي خودم تمام آزادي خودم را براي عشق به تو قرباني ميکنم ....!



ببين ! پنجره رو باز کن ...بوي بهار داره مي آد ....درختا چشاشون به دستاي ما ....شکوفه ها ..هواي خنکي که تنهايي آدمو آروم ميکنه . خيلي خوشحالم ، چون دارم ميرم ....دارم ميام ...نميدونم که اين تو رو خوشحال ميکنه يا نه اما منو خيلي خوشحال کرد ....امروز رفتم بيرون وقدم زدم و به مردم نگاه کردم وحس کردم تا اعماق وجودم با تمام دنيايي که بيرون هست بيگانه شدم ....اما اين بهار خوب منو از خودم گرفت و تو سرزمين محبتت منو افشوند . من حالا که دارم مي آم که سالم رو تموم کنم با تو و با تو شروع کنم . نميدونم خوشحالي يا ناراحت اما من تا ته وجودم حس خوب ديدار رو ميچشم ... هميشه واسه چند روز دور بودن دنبال يه جمله تاثير گذار بودم ...حالا ديگه نه کسي مهمه و نه هيچي ..فقط به دل خودم نگاه ميکنم . بايد زندگي کرد .


Posted by nima at 06:08 PM | Comments (37)

March 02, 2004

ايراني



زندگي کردن اولي و ابتدايي ترين حق هر فرده که روي کره زمين قدم بر ميداره و مليت ، مثه يه غيرت براي هر کس ميمونه . بيش از 40 هزار ايراني زير خاک ها در زازله بم ، صدها کشته در انفجار قطار در نيشابور ، مردن ده ها تن از ايراني ها هر روز در گوشه و کنار شهر هاي بزرگ و کوچيک از فقر و فلاکت . و حالا کشته شدن باز هم تعدادي ايراني در انفجار هاي عاشورا در عراق ! اونقده زورم گرفته دوست دارم تو تک تک صورت مسئولين اين جمهوري اسلامي ... مونده بدجوری نگاه کنم .از خاتمي گرفته که رفيق نيمه راه بود تا.... داشتم فکر ميکردم اگه مليت ما امريکايي بود يا اروپايي باز هم سکوت در برابر اين همه مرده از سوي مردم و حکومت انجام ميشد؟ واقعا تاسف داره . يه زماني ما به تمام دنيا فرهنگ صادر ميکرديم و حالا مردنمون براي سايت هاي خبري دنيا يه خبر تکراريه که پول زيادي بابتش پرداخت نميشه . از اين حکومت بايد پرسيد که چه غلطي داره ميکنه ؟ آيا در هنگامه ي بخور بخور نبايد يه گوشه چشمي هم به وضعيت مردم داشته باشه ؟ من بعد از مدت ها واقعا از زور عصبانيت داشتم ميترکيدم ....اينجا برا مردن هر لحظه بايد آماده بود و اين معني فوق العاده خوبيه برا امنيت . کاش کي ما حداقل با هم بوديم .اما ما هم همديگر رو ميکوبيم و .... کاش کي يه جو اون حس افتخاري که امريکاييه به مليتش ميکرد تو وجود ما بود . فقط يه جو.


Posted by nima at 10:36 PM | Comments (44)