February 28, 2004

دلتنگي

وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم....

عصر جمعه دوباره اومد...و حس این بار آشنای دلتنگی مثه همیشه تمام وجود من رو پر کرده. همش به خودم میگم تو باید برا اون نمونه باشی تا دلتنگی نکنه . نباید خستگی هاتو به روش بیاری. همیشه یادم باید باشه که تو صدام خوشحالی باید موج بزنه اما نه ! این دفعه موقعی که این حس اومد و تمام وجود من رو زیر فشار تنهایی ها بین خودش و اون قسمتی که همه مال من میدونندش تقسیم کرد من دیگه اشکام در اومد...نشستم کنج خلوت تمام نشدنی نبودن تو و در آستانه ابدیت چشات من زدم زیر گریه. خیلی سختم شده! همه چی تو ذهنم می اومد و می رفت و منم ، تنها ، دو دیواری که دست سومی رو هم گرفته بودند و رو خطوط مورب بتن یه اتاق از جنس میله های قفس برام ساخته بودند رو داشتم نگاه میکردم..یاد دانشگاه . درسایی که من یه زمانی همه چیرو با اونا پر میکردم...و حرف استاد تکنولوژی بتن که منو از اون دیوار جدا کرده بود و همون جمله همیشگی که همه رو خندونده بود : اینقده نرو تو فکر یا خودش می آد یا .... . خواستم بلند شم داد بزنم و از ناتوانی بیان بگم و از قصور توان . من دلم خیلی تنگه ..اوائل اینو حق خودم نمیدونستم . اما حالا این کیلومتر ها منو گرفتند و میکشند .من میخوام کنارت واسم و اونقده نگات کنم که دو تا چشام خوابشون ببره . اون وقتا که داستان سرایی میکردم از گل همیشه بهاری که هیچوقت وجود نداشت ! تمام حالات عشق رو شاید بی نظیر به تصویر میکشیدم . خوب من عاشق نبودم ! اینو میدونم اما حالا میدونم که همیشه واسه حس دلتنگی کم گذاشتم . حالا نیما فهمیده که دلتنگی یعنی چی . تمام این چند سال همچین فشاری رو تو دلم حس نکرده بودم . همچی دردی رو تجربه نکرده بودم که تا صدا تا خود خوبش ادامه پیدا کنه و مسکنش حتی دیدن یه چراغ روشن تو یاهو مسنجر باشه! . حالا من دارم از عمق واقعیت صحبت می کنم. میخواستم از گناه خودم داد بزنم از یه داستان نافرجام و از حس خودم برای عادت نکردن به داشتن.اما رویاهام حالا که همه ذراتش رو از تو به امانت گرفته از تو و چشات ..حتی از خاله خودت (همون قمر بنی هاشم !)...از اون هاله روحانی که من دور تو و تمام تعلقات تو کشیدم . تو تمام این سال ها من بزرگترین لطمه های زندگیمو از همونی خوردم که زندگیمو گذاشتم تو مسیرش ..از ساده بودن . از رنگ خوب درختای باغ حقیقت تبعیت کردن و از تنفس عمیق محبت کنار تمام رودخانه های هستی نیلوفری رنگ . من با تو میخوام یه در تازه تو تمام عرصه های حیات باز کنم و این حقه منه .اما تو تمام من هستی ! شدی ! من از استشمام هر برگ از گل سرخ ، یاد تو رو منظور دارم . من از نگاه توی چشای هر کودک پاک و معصوم به اون نجابت کودکانه و خوش بوی تو میرسم . من میدونم که همه رنگ های سبز پیش اون طروات تو ، پیش اون صداقت تو حرفی برای گفتن ندارند . ..سرخ پوستند به قول خودت ! .وای من امروز میدونم که دلتنگی بدجوری داره دلم رو فشار می آره ...من دلم خیلی برات تنگه


سایه شب که کم کم داره می آد و من به امید دیدن تو ، توی رویاهام دلم رو خوش کردم با دیدن عصر جمعه دل آشوبمو میبینم که اون دور دورا با تو واساده . پشت پنجره و من کم کم صفحه این مانیتور رو محو میبینم ...دونه دونه اشک هام در می آد ..برای خودم ...که از تنها کسی که دلم رو با خودش ور داشته برده خیلی دورم ...حتی اگه دستامو باز کنم و چشامو ببندم دیگه آروم نمیشم.صفای وجودت خودم قربونی نگاه .من میدونم که دوست داشتن یعنی چی ....تو این روزا یه کسی که من خیلی داستانش رو دوست داشتم با همه عشقش خداحافظی کرد ..... من همیشه دوست داشتم اگه یه روزی دلم رو کسی بر داشت و برد مثه اون وفادار باشم ....وفاداری هاش رو من خوب به خاطر دارم . باین که من اصلا اونو ندیدم و فقط نوشته هاش و گاه حرفاش تو نیمه شب هایی که من دلتنگت بودم آموزگار من بود ، اما وفا رو من از اون یاد گرفتم ... همیشه حس میکردم درکش برا همه باید سخت باشه تا به نوع رابطه من و اون پی ببرند. به جز گلوریای خودم . من مثه یا شاگرد کوچولو تو کلاس اون بودم . حالا به آموزگارم بگم که خود دوست داشتن خیلی خوبه . من میدونم که از این آزمایشم سربلند بیرون می آد و اون بالا کسی که نشسته ، الکی نیست . نوشته های خودش به من صبر رو یاد داده ...من برای ستاره جان تو این روزای تنهایی یه حس خوب و صبر بزرگ از خدا طلب میکنم.من میدونم که اون برنده شده .توی این وفادارای.....حالا قوی باشه نه ؟ مثه اون روزا .


زندگی مثه یه صفحه تازه و سفیده هر روز صبح که از خواب ما رو بلند میکنه ..می آره مینشونه سر راه کلی ماجرا . نه؟ . خوب من میدونم اگه با اونی که اون بالا بالاهاست یا که با بازیگوش بغل گوش ما ، رفیق صمیمی باشی برات کلی پارتی بازی میکنه . برات خیلی جا ها یواشکی یه کمک هایی میده که همه رو میذاره انگشت به دهن . حالا پس من دستمو میدم به تو و از خودش و خودت میخوام که واسه دلتنگی های ما دوتا به راهی پیدا کنه یه کمکی بکنه . اینو از ته دلم میگم....وقتی خودم یه بار از سر خط خوندم دلم خیلی آروم تر شد .هنوز هیچی نشده داره کمک میکنه نه ؟ . پس تو هم پایه ش. که میدونم هستی .میدونم اینجا که رسیده باشی حتما دلت آروم میشه ..حتما . نه ؟

Posted by nima at 06:53 PM | Comments (23)

February 19, 2004

زندگی رويايي

بازم سلام.... و من اينجا با نوشته هاي تکراري خودم ....اما اين بار يه حرف مهم..مهم تر از هميشه..:

اين روزا من دلم يه خورده از روزمرگي ها گرفته اما خوب يه آرامش خاصي که نوعش هم مجهول زير تمام شريان هام در جريانه ....به خوبي يه روياي شبونه....دلم هميشه ميخواست از داستان حقيقت توي دلم براتون بگم....از خواب هاي شبانه ام...و از لذت هاي وصف نشدني تنها بودن...آره!....چشاتو ميبندي..آروم آروم....نفس هات ...اونا کم ميشن ..آروم بال و پرهات باز ميشه...چشات سنگين ميشه ...دلت تازه...يه هو که نه آروم آروم سوار ميشي و بيهوش...واي يه دنياي تازه ...دنياي خواب ها...دنياي روياها ي خوش رنگ و تر و تازه به اندازه گذشته هاي گم شده در کودکي....يه دفه رها ميشي ....مست مست مي افتي روي زمين تازه بارون خورده جنگل زندگي رويايي....و ميگي سلام به دنياي تازم...:



از ارتفاعات بلند هوس ، از ترس تمام نشدني فردا ، از لذت هاي پر از درد خانه کوچک روزها ، از دلتنگي نارنجي رنگ نبودنش ، از بودني که هميشه دست نبودن همراشه ، از عنوان هاي سرد و بي روح ، از فرصت هاي از دست رفته و خوش آب و رنگ ، از آه هاي تکان دهنده زندگي....و از.... اوج ميگيري ...پر پر بايد بزني ....تا فاصله روياهات و واقعيت رو طي کني...اوج ميگيري..فاصلت زياد ميشه تا اون بالا ها آروم آروم محو ميشند و تو هواي پاک و خوب حقيقت اطراف اين دنياي رويايي رو با تمام وجودت مي بلعي...آه...حالا بايد بري پايين... در فاصله کوتاه بودن ، مسير پرواز رو بايد ادامه داد تا خود رهايي...اين چيزيه که من تو دستام محکم گرفتم....ميري پايين به ...به تمام احساست پاک زندگي...ميشيني توي دشت وجود و حقيقت رو بغل ميکني و ميبوسي...به تمام خوشي ها..به تمام رنگ هاي آبي و ارغواني سلام ....از منه تنها ....به سرزمين قداستِ کلام . به زمين مبارک دل....سلام...هميشه تو روياهام با من همراه.......آه از لذت نشستن چي بگه که هر کسي خودش آره!...اونقده همون جا خوبه که دوست داري تا ته عمرت به لالايي چمن هاش گوش بدي..بذاري باد وجودت رو مرور کن و از نو تمام سلول هاي تنت تازه بشه....تو دنياي خوب حقيقت .....



يه جنگل انبوه....درختاي صداقت توش سر به فلک کشيدن وکسي رو ياراي نگاه کردن به خورشيد محبتش نيست.....بوي خوب زندگي تمام مشامت رو نوازش ميده و حس قشنگ دوست داشتنش تمام وجوت رو پر ميکنه...ديگه تنهايي از واژگان بي معنيه....نگراني اينجا ته ميکشه و تو تويي....تو اين جنگل محکم دستتو ميگيرم....اصلا اگه بشه بغلت ميکنم که يه لحظه هم ازت دور نباشم....با اين که ميدونم که کسي ديگه نيست که تو رو از من بگيره....اگه من سياهم باشم آبيه آبي ميشم.....نگاه ميکنم ...آسمان لبخند خوب باران دارد ...و من پر نيازترين لحظه عمرم را به تمناي درخت پيوند ميزنم و نگاهم را رها ميکنم تا اوج خدا...تمام غرايز من هر کدام هر جا براي خوشون زندگي تازه اي رو شروع ميکنند.تازه من به خودم
مي آم...فرياد ميکشم سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سلام تمام خوب بودن من اينجام با عشقم....دستامونو نگاه کن.....بايد رفت تا کنار نهر خوشبختي ..زير درخت سعادت تا عدد هفت و اونجا زير آسمون باروني زندگي خونه ماست.....خونه اي که هيچ زلزله اي خرابش نميکنه...همه من و توايم و اونايي که واقعا عاشقند.....تو اين جنگله همه کنار همند...چترشون صداقت و صفاست...خواب هاي رنگي من به من ميگند که اونجا بهترين نقطه کيهانه....و خدا اونجا ميتابه ..مهتابش رنگ الماسه..مثه صداقت خالص .....من کودکي هامو بغل ميکنم...تو رو هم!..توي اين دشت سعادت و تو جنگل حقيقت اوووه زندگي معني خودش رو پيدا ميکنه....احساسات ما در اوج تفاهم معجون تلاش مي نوشند..آه ! و ديگر کودک بودن جرم نيست!...من وتو ....واسه همه ، تو اين جا ، جا هست .....اون ور تر ستاره و عشقش زير درخت ديدار خونه شون رو از جنس مرمر هاي عشق مي سازند......و بعد اين همه تنهايي تو آغوش خوشبختي به چشاي هم نگاه ميکنند..من ميدون که ستاره از تنهايي هاي شباش که من خبر دارم با اون حرف ها خواهد زد و اش خوشحالي رو عشقش از روي گونه هاش خواهد بوسيد....من ميدونم که اون هنوزم عاشقه....من براشون دعا ميکنم..!..مهران و حامد هم که حتما خونشون کنار همه!و معني حقيقت رو در صفاي عشق مينوسند..گواراشون....! و من در مدرسه دوست داشتنشون شاگرد آخر خواهم بود....من براي اونا هم دعا ميکنم.....گلبرگ ....اونم اونجاست..ديگه دلتنگ نيست و تنها....با همه کسش..با هر کس که دوست داره....و پدرش خوب نگاش مي کنه و تلافي تمام اين نديدن ها رو در مي آره ...من ميدونم که اون بهترين باباي دنيا رو داره....اون موقع بهش ميگه که با ارزش ترين چيز براش لبخنديه که دخترش به زندگي هديه ميده..هميشه همه جا با هم ..با هم...و ساره هم با صداقت و تنها کس زندگيش زندگي خواهد کرد.....از درخت وجود بالاميرند و براي تمامي اهالي اين دنياي حقيقي سرخ ِ وفا رو هديه مي آرند....من برا اونم از ته دل کوچيکم آرزوي خوشبختي ميکنم..با هم..کنار هم...و من با تو....آه نگاه ما چه خواهد کرد..من از دلتنگي اين روزا در مي آم...اون موقع من ميگم" تو با تو چه کني " ....ميرم روي سِنه طراوت و خوش رنگ ترين ترانه ها ي صميميت رو هر روز زمزمه ميکنم تو تمام گوشهات....با چشام چشاتو سير ميکنم و تنهايي رو برات بي معني تذين واژه کتابچه زندگيت ميکنم.....ميگم که وقتي تو چشات نگاه ميکنم من کنار خدام...ميگم که منم بي تو چه کشيدم...و من و تو تو همون خونه که ميدوني و ميدنم آروم ترين زندگي تاريخ حيات رو خواهيم داشت...من هر روز صبحها مثه شبنم از خواب بيذارت ميکنم...مثه گلبرگ گل سرخ نوازشت ميکنم...من مثه حساسترين شاخه درخت زندگي دستاتو محکم ميگيرم و ميگم زندگي همه جا منتظر ماست..همه جا.....

در پس درختاي کوچه ما هميشه نواي خوب ابديت به گوش ميرسه....خدا هيچ موقع نميذاره که ما خسته بشيم....من ميدونم..من خواب ديدم ....شايد به دنياي حقيقي من بخنديد ام اين حقيقته...شايد الان واقعيت حاکم باشه..اما اين منم که اين فاصله رو هر شب طي ميکنم....بيا....دستاتو بده به من...امشب..هر شب با من بيا...با پاي خودت....بدون تو حقيقت همون واقعيته...ميفهمي؟..دلم اندازه غربت عصراي جمعه گرفته ...دل من برات خيلي تنگه.من من يه باران آبي ام.تو يه بارون آبي تر.من تو رو ميخوام.


Posted by nima at 12:08 PM | Comments (45)

February 13, 2004

تولدت مبارک

اولين کار من با فوتو شاپ:



فردا valentine شده....ا روزيه که که توش يه آدم قراره متولد بشه...امشب شبيه که من قالبمو بعد از تقريبا يه سال تغيير کلي ميدم.....خداي من چه قده اتفاق و من ميدونم که I'm all alone ...نيگا کن هر کسي توي اين آسمون يه ستاره داره....امشب شبيه که فرداش هر کسي به عشقش هديه ميده..اما من باز هم تنهام ...خودم خواستم..کسيکه فردا از ميان اينهمه بي رحمي من متولد ميشه با تمام وجودش تلاش کرد..خوب اما من باتزم نخواستم..شايدم من هيچ وقت اين درس رو ياد نگرفتم که منم ميتونم که از دست ندم....خيلي دلتنگي و بيتاب..من ميدونم...چون خودم هم حال وروز خوشي ندارم...چشام ديگه سو ندارن کاش ميشد تو تولد تو من ميمردم..ميبيني امسال تو روز valentine من شدي...اين روز همه چيش کامله..تولد تو ..اونم توي 14 فبريه.....خوب ميبيني...اما تنها چيزي که نداره اينه کن من بازم نيومدم..ميبيني؟...نخواستم اين روز خوبتو خراب کنم ....نميدونم از نگاه کردن تو چشات شرمم ميشه..خجالت ميکشم.شب شبه عجيبي خواهد بود..بين من و تو همش يه نفس فاصلست ميبيني؟....خوب ميدونم و خوب ميدوني که کسي هيچي نميدونه...خودم هم نميدونم....

امشب شب خيلي خوبيه...واسه همه...منم ..چون فردا تولدته...پس فردا valentine هم هست....من و تو زير يه آسمونيم...بلند شو برو شب رو خوب نگاه کن....منم بهش نگاه ميکنم...اشکات مه در اومد..مثه الان من...خوب دور و برتو نگا کن..وقتي ديدي کسي نيست....بيا..بيا تو آغوش من....منتظرتم....چشات که داغ شد مثه الان من به معصوميت خودت و بي رحمي من فکر کن....به نيما باران آبي.....دلم ميخواد امشبو تا خود صبح فقط به تسبيحت نگاه کنم...بوش کنم....و ببوسمش هزار بار..ميخوام امشب از بند هر چي کلمست رها بشم..اصلا فکر نکنم که کسي هم ميخونه.....ميخوام با شادي تمام اشک بريزم...چه خوب بود اگه من امشب ميمردم..در اوج تمنا...اين فوق العاده بود...نيگام کن..سرتو بلند کن...اشکاتو پاک کن..تو تنها مخاطب مني......تنها....

اي سراپايت سبز
دستانت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار...
و
لبانت را چون حس گرمي از هستي به نوازش لب هاي عاشق من بسپار...
باد ما را خواهد برد....
باد ما را خواهد برد..............

شايدم دلت بخواد تو شب ميلادت هق هق اشکاي منو ببيني...من کنارتم..به خدا هميشه....من حست ميکنم....فردا تولدته..آه خداي من چه خوبه که من اين روزو ميبينم...من هميشه تو ساعات خشيم دست داغ تو رو روي تمام روح خستم حس ميکنم...خداي من فردا تولدته...فردا Valentine هم هست...High on emotion ...صبر کن...زندگي خوب هم خواهد آمد.....دلم تنگه...نميدوني تو اين روزا چي ميکشم...آخه من تو تولدت نيستم..يعني هستم...اون بالا نگات ميکنم.....من دوستت دارم..خيلي....
You were the girl with an April in her eye
زمستونه ...24 بهمن....Valentine ...روز تولد تو...و شکل جديد خونه من...ميدوني...بدون من هم زياد بد نخواهد گذشت....تمام وجود من خوش بگذرون...........گلوريا جان تولدت مبارک.....24 بهمن.تولدت مبارک.

Posted by nima at 11:08 AM | Comments (47)

February 10, 2004

نهایت احساس

دلتنگم.


Posted by nima at 12:56 AM | Comments (17)

February 02, 2004

بهشت من



پشت غروب

اونجا بود....بدون تمام مقدمه هايي که ذهن خاموش من هميشه باهاشون درگير بود.......آره دستانش همديگر رو محکم گرفته بودند...چشاش خوب خيره کننده بود.....حسي منو با خودش برد...

تمام طول راه تو اون تاريکي هاي جاده و در پشت هياهوي اون مردمي که صداي تنهايي اشک هاي من تو خنده هاشون گم ميشد و تا نهايت شب ميرفت من ديدم....ديدم با تمام وجودم بالاي تپه من واساده بود و پرچم فتح تمام ناگشوده هاي راهروهاي ذهن من تو دستش ميسوخت.....من تو اون همه جمعيت دنبال تنهايي خودم روان شده بودم....و تنها و تنها به اون فکر ميکردم....ناخوداگاه دستامو نگاه کردم و سرعت خاصي توي طپش ضربانم حس کردم....کنار کره خاکي و تو اوج زيبايي ايي که يه شب ميتونست داشته باشه من اميدوارانه نگاه ميکردم......خاموشي ها ي روشن شده رو.......اين بار براي نگاه خاصي به چشمانم نياز داشتم.....که بسوزونه....که بپوشونه...قدر گمشده من تو دستام وول ميخورد و تقدير رو با همه حواسم به خوبي رنگ شب حس ميکردم....آره اين من بودم....با کلي حرفاي دروغ و راست .....نميدونستم بايد گريه کنم....آروم باشم يا هيجان زده تا ته راهرو زندگي بدوام....فقط خوشحالي عجيبي تو رنگاي پوستم دوييده بود.....آبي ايي که سفيدي خودش رو با من قسمت کرده بود.....نا گهان خورشيد افتاد تو دستام ...من سوختم و قدم هام از حرکت افتاد....سرمو خوب بالا نگه داشتم.....ساعت 3 صبح 5 شنبه بود....

همون جا آره....خوبه ....رسيديم ديگه .....وه چه هوايي ....يه شب دل انگيز که تا صبح منتظرش مونده بودم...خيلي جالب بود.....آره از همون شبا که من بودم و نبودم.....نميدونم...اما سردي و گرمي با هم بود.....کريس من هم بود.....همش چند دقيقه...!تحمل من رفته بود اما طنين آرام بخش صدا بود که منو آروم آروم ، آروم ميکرد.....من يه آدم پست اما حالا تو مقام برخورد با سفيدترين رنگ خدا بودم....حس فوق العاده اي بود...ترس و التهاب..شادي و تنهايي و من که دلم تو دستام هزار تيکه شده بود نميدونستم که حرفها ياري ام ميکنند يا نه؟....ديدم....چشماو دوختم به غربت عشقم.....به تمام وجود زيبايي...و بعد تا تونستم خواستم که از درون نشکنم اما نشد.....حرفها...خاطره ها......و زندگي از جلوي چشمانم تو چشاش عبور ميکردند......تمام زندگي من جلوي من روبروي غروب خورشيد انتهاي زيبايي رو در آغوش گرفته بود....منتظر منتظر اما انتظار از حرفايي که حنجره خودشون رو گم کرده بودند....فقط ميشد که نگاه مستتر آبي .....مثه يه رويا تو سرزمين خواب ها بود و من روزمرگي ها رو ميديدم که يکي يکي زانو ميزدند...رنگ خوب عشق و بوي خوش زندگي که من از چشمان خورشيد تراوش ميشد رو ميديدم و حس ميکردم....زندگي توي مسير آخر خودش يه هو رو به بزرگراه عدم تغيير مسير داد.....اومد و تصادف کرد..چشمامو بستم و ديدم کريس دي برگ داره ميخونه just on time وه....ديگه ديوونه شدم بودم يه ديوونه که تمام زنجير هاي اين خون خواري بي انتها رو دريده بود...داشتم ميدوييدم نه واساده بودم.....خون خون خالص.


خيلي آروم و بي صدا سرم رو گذاشتم روي بالش طوري که احساس نفهمه و ديدم چشماش دوباره اونجاست....روي ديوار.....بالاي تخت...روي عکس جمعيت گم شده من....روي حس غريب خاک خورده ي پدر ..روي تنهايي خاموش مادر.....و روي لبخند بي معني خواهر....من همه جا با تمام حواس ششگانه ام حسش ميکردم....نه نشد بخوابم ..نگاهش نذاشت...و من به خوشبختي خوشبختي خودم مي انديشيدم....و آه خيس من که تا ته اتاق ميرفت ....خاطره نبودن....و حس رفتن به من گفت نه...تو يه دروغگوي بزرگي اما عاشق...و من افسوس رو بي رويه ميخوردم و اشک بي نهايت ميريختم و آغوش بي اختيار باز ميکردم وقتي تمام اين هوش هاي آخر من به من فهماندند که تو نميتوني .....و چه خوشبختي خوشبختي اون کم بود.....پا شدم و هزار دور خودم چرخيدم ....نشستم پا شدم .....پرده رو زدم کنار و نگاه به اون سياهي که اونو از من گرفته بود نگاه کردم....نگاه کردم و لحظه هارو ديدم و توشون زندگي خودم رو با يادش قسمت کردن گرفتم....من ندونسته آره...و اين کريس بزرگ و دوست کوچک من چه ميکرد با اين دل نا آروم...نميدونم چون اون گفته بود يا نه تمام حرفاش منو تا اوج آسمون ميبرد......من وسط اين ميدون آينده نشته بودم....در مرکز کره ي زندگي.....و تمام راه ها رو به اميد ديدن نگاهش تا آخري که نبود با چشمانم سير ميکردم...يه نگاه منو چه حالي کرده بود....شبم رو از من گرفته بود....و من با غربت تمام از پشت پنجره خيس منتظر بودم تا حرفم رو بزنم ...اونقده غريب بودم که مثه کودکي از دست رفته ام نگاه ميکردم:

شب خوبي بود که تکرارش رو من ديگه نميديدم....و من در کنار سرنوشتم قدم ميزدم با احساسم کلنجار ميرفتم.....با عصبانيت حرفم ميشد . با مرگ زندگي ميکردم....تا اين که نوبت به نگاه ميرسيد و دو تا چشم و من نميدونستم چي بايد بکنم....حرفايي که باورش کرده بود اونارو چه جوري تغيير بود تا رها شم....اما من سخت عاشق ....

The Girl with April in Her Eye
هديه گنده زمستون.....نه خوبي آخر خدا....اما نه خون خوردن من ....و نه نه نه...من همه چيز رو تو دستام حس ميکردم....نگاه کن سرت رو بگير بالا..معني عشق.معني هفت تا گل قرمز..هفت تا گل سرخ...حس ميکرمش اون جا ..اومدم ته هال نشته بود با يه شنل سفيد و داشت پيانو ميزد..من غرق شنيدن شدم و ناگهان ديدم که من دارم پرواز ميکنم...خدايااااااااااااااااااا..فرياد زدم....اشک اومد ...خدا اومد..اون پيانو ميزد....من من هم اومدم....بغلش کردم و تو رويام بوسيدمش .....يه حسي تمام تنم رو مور مور کرد....آره اينجا من بودم .....بهشت کوچيک من سلام.آه خداي من.




There once was a king, who called for the spring
For his world was still covered with snow
But the spring had not been, for he was wicked and mean
In his winter fields nothing would grow
And when a traveler called, seeking help at the door
Only food and a bed for a night
He ordered his slave to turn her away
The girl with April in her eyes



Oh, oh, oh, on and on she goes
Through the winter's night, the wild wind and the snow
Hi, hi, hi, on and on she rides
Someone help the girl with april in her eyes

She rode through the night till she came to the light

با خودم اين آهنگ رو زمزمه ميکردم....اما من بهشت کوچيک خودم رو پيدا کرده بودم....حالا خوشحال خوشحال نگاه ميکردم.......و ميدونستم من پشت غروب رو به تنهايي خواهم ديد تا خوشبختي همسفرم رو به خطر نندازم...من تنهاي تنها ميتونم همه کاري بکنم...اينو ثابت ميکنم....


Posted by nima at 11:18 PM | Comments (41)