December 24, 2003

سلام

4شنبه - 3 دی 1382



سلام






خداي خوب من توي اولين هاي اينجا من با تو حرف ميزنم...ميدونم که خيلي مشکل دارم
اما بازم تو رو دوستت دارم حتي اگه تو مسببشون باشي....نميدونم يه حس غريبي برات
دارم...اسباب کشي خود کلي کاره...بايد يه بار دل کند و دوباره دل بست.....خانه دوست
خود خودم سلام......تو هزاران سال است که متولد شده اي...و من در نهايت اين ابديت
بوي تو را از ميان شاليزارهاي حقيقت دنبال کردم.....دلم هواي تو را کرده بود..دلم از
واقعيت ها خسته بود و جايي مي خواست ...خانه اي شايد که پنجره در آن حکم تنفس را
داشته باشد..من از تلاش مي مردم....تو را جستجو کنان تا نهايت شب و روز مي بردم..دستان تمام شده بود و پاهايم بي رمق..اما عطر خوب تو...عطر حقيقت مرا به سوي خود ميخواند ...دلم براي تنفس يک بغل از درهاي چوبيت تنگ شده بود....دلم مي خواست تا ته ته راهرو هايت بدوم و مشت بکوبم از خوشحالي به ديوار هايت...امشب باز دلم تنگ تنگ است...و بوي کهنه استوايي تو مرا به سوي خودم مي خواند.......درهاي درونم را ميگشايم..نسيمي را تا سر صبح نوازش ميکنم و با بوي باران تو تهي خودم را شستشو
ميدهم...به دوستانم خيره خيره ميشوم ...فرياد ميزنم مبارکه.





 



يه
دلبستگي تازه ..يه خونه نو با بوي کهن تجربه...کلي دوست که ميتونن آدمو تا نهايت
خوب تازگي ببرند...و يه جمله.....تکسوار وادي عشق به معشوق رسيد.....به انتظار
روزهاي خوب زمستون زيبا.....با تبريک سال نو ميلادي...........منتظر حرفاتون
هستم.......نيما




Posted by nima at 12:32 PM | Comments (38)