





This love is unbreakable….
This love is unbreakable….
…
We go on from here…
Cause together we are strong….
I've been touched by the hands of an angel…
This love is unbreakable …fire and flames…
I feel it , my heart , I cant just deny .
This love is unbreakable

باران آمد ، اما طراوت تو را نداشت ... برف آمد ، اما سپيدي دل تو را نداشت ... زلزله آمد ، اما قدرت ويرانگري عشق تو را نداشت ... سيل آمد ، اما آب چشمان گريان مرا نداشت ... رعدي از آسمان آمد ، اما برق چشمان تو را نداشت ... خورشيد از پشت كوه ها آمد ، اما گرمي دستان تو را نداشت ... ماه آمد ، اما زيبايي روي تو را نداشت ... ساقي آمد ، اما شرابش گيرايي لبان تو را نداشت ... خدا آمد ، اما ايمان مرا به عشق نداشت ...
چقدر عكس از شيراز!!!!!!!!!!.
مي خواي از اينجا بري يااز شيراز؟؟
بر مي گردي كه؟
تو شيرازي؟؟
نرو خب؟!
سلام عيد شما مبارك
ازبابت بازديدتم ممنون:z:
مي خواستم بگم با اينكه داستانشو نمي دونم ولي نرو:q:
يك سري هم به ما بزن لطفا
خداحافظ پامچال!
Posted by: پامچال at March 27, 2004 07:56 PMنيما دارم از گرسنكي ميميرم . سه روزه كه هيچي نخوردم . با خودم لج كردم . با خدا لج كردم . بهش گفتم راضي ام به رضاي تو .ولي وقتي رضاي اون باعث رضايت من نشد ، همه چيز رو گذاشتم كنار . منتظر يه بلايي باش كه سرم بياد . اگه ديدي خبري از من نيست بدون كه ....
راستي يادم رفت بگم تولد وبلاگت مبارك .
واي حس مي كنم معده ام داره سوراخ ميشه . 6 كيلو وزن كم كردم .
اعتصاب غذا خيلي سخته . بيچاره زندانيان اوين كه توي اون شرايط اعتصاب غذا هم مي كنن . نيما فال من چي بود . دوست دارم قبل از رفتن بدونم .
سلام ... اولا تولد خانه دوست مبارك .. ثانيا نرو !!!!:q::q::h: به ما هم سر بزنيد ....:U::O:
Posted by: Artin Music Group at March 26, 2004 11:25 PMسلاااااااااااااااااااممممممممممممممممم......تولداينجامبارك..........خوش باشي:a:
Posted by: setareh at March 26, 2004 03:47 AMراستي يادم رفته بود بگم...تولد يك سالگي اينجا مبارك....ببخشيد كه دير شد!:@:...موفق باشيد:c:
Posted by: nooshin at March 25, 2004 05:14 PMمن چي بگم خوشحال ميشي؟
Posted by: vinchenzo at March 25, 2004 01:08 PMسلام .سال نو مبارک
Posted by: خانه آدم کجاست؟ at March 25, 2004 02:04 AMتعطيلات خوش بگذره...من هم مثل بقيه منتظرم كه بر گردين..
Posted by: nooshin at March 24, 2004 01:46 PMسلام. اومده بودم عيد رو بهت تبريك بگم اما.......هر جا كه هستي موفق باشي....هيچوقت نوشته هاي عاشقانه ات از يادم نميره....به اميد ديدار نيما جان.....:q:
Posted by: hadi at March 24, 2004 01:47 AMخانه دوست... خونه عشق... خونه صداقت... خونه حقيقت... خونه دل............ خونه دل گل من... تولدت مبارك... تولد يه سالگيت مبارك... تو اون خونه اي هستي كه من زير سقفش معني خيلي چيزا رو فهميدم... چيزي كه منو آورد اينجا عطر همون تفاوتها بود... تفاوتايي كه شايد شبيه من بود... و همين عطر منو تا هميشه اينجا نگهميداره... و تا روزي كه دوباره قدماي صاحبت اينجا رو نو و زنده كنه منتظر... بازم ميگم تولدت مبارك...
Posted by: setare at March 23, 2004 01:55 PM:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: setare at March 23, 2004 01:47 PMسلام
دلم مي خواست با هم در يه غروب ويرانگر دل رو به نظاره قطرات پاك دلبستگي بفرستيم ، اما تو چه زود به اون غروب كه از صد هزار طلوع اميدوار كننده تره رسيدي ، مي خوام دلتنگيها رو به يه فرياد بي انتها كه در دل يك سكوت نهفته شده بسپارم و تو مي دوني كه چي مي گم لحظه وداع تو لحظه پرواز تو شد اي كاش دست منو هم مي گرفتي :z:
سلاممممممممم...اومدم بگم من منتظرم.....برگردي.....عيدتم مبارك...........هرجاهستي خوش باشي.........:Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: setareh at March 22, 2004 10:01 AMسلام سلام سلام... سلام رز قرمز من... اومدم سال نو رو تبريك بگم... و اين دل كوچيكمه كه توي اين لحظه ها اونقدر پره از آرزو كه داره ميتركه... من اومدم عيديمو ازت بگيرم... من از تو عيدي ميخوام... امسال سال دلتنگي نيست... بايد همه دلتنگيا رو شكست... به قول خودت بايد رفت قشنگترين جاي دنيا... پشت غروب... بگو ديگه دلتنگ نيستم.. بگو... :a: و تا شقايق هست........... و تا تو هستي................
Posted by: setare at March 21, 2004 07:36 PMماهي امسال به يمن نوروز... تنگ دلتنگي خود را بشكن...
Posted by: setare at March 21, 2004 07:28 PM:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: setare at March 21, 2004 07:25 PMسال نو همه مبارك.....لحظه تنفس....ساعت بي قراري ...روز دلتنگي...1383 .
Posted by: نيما |خودم at March 20, 2004 11:41 AMتماس بگير باهات كار واجب دارم . 7361057
:b::q::@::@::@::@::@::@::@::o:
Posted by: setareh at March 20, 2004 02:01 AM
سلام نيما.....من باهزارهزار شادي اومدم كه بگم عيدت مبارك ولي تامتنتو
خوندم اشك توچشام جمع شد.....شادي توي چهرم ازبين رفت وجاشودادبه اشك...
نيمامن به شماخيلي مديونم......شماخيلي كمكم كرديد....حتي وقتي وب ساختم شما
اولين كسي بوديدكه اولين كامنتوبرام گذاشتيد....مي دوني خيلي جدايي سخته...
من طعمشويه بارچشيدم نمي خوام يه بارديگه بارفتن شمابچشم......من حتي
فكراينكه ديگه نتونم نوشته هاتونوبخونم ديوونم مي كنه......اينومن نمي گم
بلكه همه بچه هاي وب نويس كه شمارومي شناسندمي گند.....خواهش مي كنم بمونيد...
اينجاروشماتازه نوكرديد..تبديلش كرديدبه يه سايت دوست داشتني.....ولي
حالا كه داره رشدمي كنه داريدولش مي كنيد......آخه چرا؟؟؟...............................
......................................................................
......................................................................
چشم من بيامنوياري بكن×××××گونه هام خشكيدشدكاري بكن×××××××
غيرگريه مگه كاري مي شه كرد؟؟؟؟××××××كاري ازمابرنميادزاري بكن××××××
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
من نمي دونم براي چي مي خوايدبريدولي اميدوارم هميشه خوش وخرم وشادباشيد.
اميدوارم سال پرباري داشته باشيد.........من هروقت اومدم تونت ميام به
سايتتون سرمي زنم تاكه شايدببينمتون.......من وبچه هاي ديگه منتظرمي مونيم
تابازم نوشته هاي پرمهرتونوبخونيم.......خانه دوست پابرجامي مونه تاشمابرگرديد.....
خانه دوست بدون نيما-باران-آبي.....ناقصه......خواهش مي كنم برگرديد....
چشم انتظاري خيلي سخته.......رفتي توخداپشت وپناهت......بگذاربسوزددل من
مسئله اي نيست.......براتون ازصميم قلب آرزوي سعادت وخوشبخت مي كنم...
بازم مي گم چشم انتظاري سخته..تراخدابرگرديد......((اي غائب ازنظربه خدا
مي سپارمت.)):q::q::q::q::q::q::q:
Posted by: setareh at March 20, 2004 02:00 AMشب آخر سال هم اومد...هميشه آخرين ها بعدش شايد يه نو شدن باشه ...مثه فصل ها ...مثه نوروز و سال نو ...تو آخراي شب كه سال تازه مي آد و سال كهنه رو تحويل دست بايگاني زندگي ميده ما ميشنيم و خاطره هامون رو مرور ميكنيم و حسرت رفته ها رو مي خوريم...انديشه ها ...ميدونيد تو اين شب خيلي گم شده اي دارن و كسي دارن كه دلشون رو تنها برده ....كسايي اون گوش هاي تنهاي و تاريكي منتظر يه گوشه چشمشند ..منتظر يه نفس تازه و يه زندگي نو. ...و قطرات بارون كه مي آد من فكر ميكنم چه خوب بود همه آدما آرزو بودند .....و حالا كه همه چي آروم و ساكته ......برا همه آرزو كنيم همون شند كه ميخواند....1 2 3 ...:@:...سال 82 ...حال اسال نو مبارك..و من صاحبخونه نيستم و با ننوستن من خانه دوست خراب نميشه و درش بسته نميشه ...اينجا هميشه هست...هميشه بوده....من به خدا ميسپارمتون.
Posted by: نيما |خودم at March 19, 2004 11:07 PMسلام نيما جان
بعد از مدتها اومدم به وبت سر زدم و ديدم كه از رفتن حرف زدي.نمي دونم چرا؟شايدم بدونم ولي ميخوام بهت بگم هر چند مي دونم واسه خودت خيلي سخته ننويسي ولي تو حق نذاري به اين سادگي خونه قشنگتو خراب كني.
نيما جان زندگي با همين فراز و نشيب هاش قشنگه.اميدوارم برگردي به خونه خودت و همون موقع بارون بهاري بباره.
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست ....
همه دریا از آن ما کن ای دوست...
دلم دریا شدو دادم بدستت ...
نکش دریا بخون پروا کن ای دوست...:q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q:
....
Posted by: mahsa at March 18, 2004 09:16 PMسلام من اومده بودم تولد خانه ي دوست رو تبريك بگم ولي چرا خدا حافظي و بغض و گريه؟من تازه آدرس خونه ي گرم و صميمي شما رو پيدا كردم و مي خواستم مهمونتون باشم ولي مثل اينكه..............
نيما.. چرا؟.. من يه كامنت طولاني مي خوام برات بنويسم پس فعلا.. ولي فكر رفتن رو از سرت بيرون بيار وگرنه من هم دوباره ميرم.. البته از اين دنيا اگه تو نباشي..:q::q::q::q::q::q:
Posted by: حامد هادیان at March 17, 2004 12:43 PMسلام.......نميدونم حق با توه يا نه..........ولي حداقل يه حقي به ماها بده كه دلمون به خونه ي اميدونه .......نيما.....توي اين روزاي عيد بهترين هديه اي كه ميتونستم بگيرم يه دلداري خوب بود از يه دوست واقعي........ از يه دوستي كه مثل منه.........عاشقه.....آبيه.....وباروني بودن رو با تقدس خدا مقايسه ميكنه..اين يعتي معرفت.....يعني عشق يعني دنيايي وصف ناشدني كه فقط و فقط توي خونه دوست بايد دنبالش گشت توي دلهايي مثل نيما و دوستاش..........نيما اين يه خواهشه........ بيا و به همون باروني كه مقدس تر از تموم مقدسات عالم مي پرستيش بمون و با من و بقيه ندار نباش.......نيما خودت ميدوني كه من زندگيم رو به تو مديونم.... درست اون زماني كه مرگ رو براي خودم حجي ميكردم لاي كلماتم......نيما
نيماي من.... چه سخته دل كندن و غير ممكن براي من دل بريدن........نيما نذار من اين گوشه بي تو و بي فكر تو بمونم كه موندنم هيچ نمي ارزه.........نيما داغونم كردي داغون....باهام حرف بزن...:b::t:.........
راستي يه چيزي يادم رفت . فكر مي كنم دوران بلوغ وبلاگت به سر رسيده . مثل هر چيز ديگه اي كه بعد از دوران بلوغ وقت زايش و توليد مثلش فرا ميرسه ، حالا هم وقتش شده كه از اين حال و هوا كم كم بيرون بياي و كمي به مسائل اجتماع ، سياست و خيلي موضوعهاي ديگه كه مي توني در باره اش
نظر بدي بپر دازي. حتي در باره ي رشته ي مهندسي عمران . و نمي خواد هم بگي كه در هيچ كدوم از اينها سر رشته اي نداري . اگر بر فرض محال كه اين طوري هم باشه كه نيست، مي توني با نوشتن متون ادبي ادامه بدي. تنها
چيزي كه به قول خودت نمي خواي در باره اش صحبت كني ، همون عشقته كه
اگه ترجيح مي دي در باره اش چيزي نگي ، خوب اين جزئي از حقوق تو هه. و كسي اجازه نداره در اين مورد دخالت كنه ، حتي نزديك ترين دوستهات.
خلاصه اينكه من منتظر تماست هستم .
سلام ....اين دفه ديگه آخرين سلامه ...هميشه ميگن هر آغاز يه پايانه ....پايان در اوج ....
Posted by: alireza at March 17, 2004 12:10 AMسلام.تو اين حق رو نداري.....نيما بس كن تورو خدا...ميخواي بازم هم رو تنها بزاري.نيما ما هممون به اندازه ي كافي تنهايي كشيديم.تو ديگه با ما اينكارونكن.....:b::b::b::b::b::b::b::b::b::q::q::q::q::q:
Posted by: ساره at March 16, 2004 07:20 PMچاره اي ديگر نيست بار ديگر باز بايد رفت....واقعا با خوندن نوشته ها گريم گرفت...خداحافظي و جدايي از اين دنياي مجازي براي همه هست....اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و هميشه موفق باشيد.:b:
Posted by: nooshin at March 16, 2004 02:13 PMخانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار ... آسمان مكثي كرد و هر آنچ از دل خود داشت بر سر ما باريد ... بر سر من ... سر تو ...
از توي كافي نت مي نويسم. نميدونم اينا اشك غمه يا شادي، فقط مي دونم " خانه من آنجاست كه دلم آنجاست." ... My home is where my heart is ... سلام نيما.
شماره تلفنم رو برات آف لاين گذاشتم حتما تماس بگير . بايد باهات صحبت كنم . يه صحبت مهم هم درباره ي خودت و هم در باره ي خودم . :j:
دوستت دارم . داداشت.
ببخشيد نيما جون ولي از اين كارت اصلا خوشم نيومد . :l::l::l::l::l::l:
اين حرفها چيه نوشتي ؟ مگه دست خودته كه بري و همه چيز رو تموم كني . اين همه آدم كه اينجا ميان و مي خونن هيچ حقي ندارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!1
اگه حس مي كني كه فعلا نوشتنت مفيد نيست ، به جاي خدا حافظي ، مي توني مدتي سكوت كني . اين سكوت به تو زمان ميده كه توي اين زمان دوباره
خودت رو و خانه ي دوست رو پيدا كني .
با همه ي اين حرفها تنها كسي كه تصميم مي گيره تويي و اگه فكر مي كني اين كارت درسته انجامش بده .
اگه اون حس دلتنگي رو از بين ببره و يه حس خوب ديگه جاش بشينه....شايد پشت غروب هم قشنگ باشه!....ولي...
Posted by: گلبرگ at March 15, 2004 06:51 PMبه ما اول سلام رو ياد دادن...اما خداحافظي كردن رو خودمون ياد گرفتيم!...وقتي كه بزرگ شديم...مي فهمي؟..ميدونم كه خوب مي فهمي...خوب خوب خوب...اما من نمي فهمم...
Posted by: گلبرگ at March 15, 2004 06:38 PMچرا نيما چرا؟؟؟براي رفتن به پشت غروب...بايد از روي دلاي ما رد ميشدي...نمي شد دلهاي مارو هم همراهت تا اونور غروب ببري...:q::q::q::q::q::q:دلم تنگه براي گريه كردن...كجاست مادر كجاست گهواره من////همون گهواره اي كه خاطرم نيست...همون امنيت حقيقيو پاك....همونجايي كه شاهزاده قصه هميشه دختر فقيرو مي خواست...:q::q:صبا
Posted by: at March 15, 2004 05:42 PM