March 15, 2004

خدا حافظ خانه دوست و نیما باران آبی .نوشته آخر



بوي بهار همه جا رو گرفته ...و شکوفه ها همه جا رو رنگي کردن ..ديگه کمترجايي پيدا ميشه که سيا سفيد باشه ...من از پس هزاران کيلومتر ديدار و با تمام زندگي تازه ام رسيده ام
با يه تلاش جدي تر و کلي تعهدات . و من مرد عملم ....من از کناره آبي ترين باران هاي جهان براي تو حرف هاي بهاري دارم ....من آمده ام .
و نشست ..دوباره پشت همون صفحه هميشگيش...اون صفحه ايکه تو دل شب ها آرامش بخش اشک هاي داغش بود....همون نوشته هاي که دلش با اونا زندگي کرده بود ...3000 کيلومتر تو فکر اين لحظه بودم ....لحظه خداحافظي .....خداحافظي از خانه دوست ....آه....کاش حرف و کلمه اي بود که داغي اشک هاي وداع منو نشون بده و پرده محو اونا رو به تصوير بکشه ..دلم گرفته ....تمام راه تا اينجا در غربت خوابها من ستاره هاي آسمون رو شفاف و روشن ميديدم...توي اين يه سال به تنها چيزي که فکر نميکردم خداحافظي بود ....من بعد زندگي تنها کاري که منو محصور خودش ميکرد نوشته بود.....تنها با گل ها گويم غم ها را ....چي کسي داند ز غم هستي چه به دل دارم .....خداحافظ خانه دوست من ....به ياد تمام لحظات خوب من که با تو سپري شد و دنياي خاطرات رنگي من با تو ....خداحافظ خانه تنهايي هاي من ...خداحافظ ماءمن همه احساسات من ....خداحافظ با تو ...وداع ..وداع ....



....نزديک ..نزديک ..نزديک تر....اصفهان ...و شب تاريک زاينده رود و من .... و داغي بي نهايت تمام چشمان من ...و نواي سه تار يحيي...و دل تنگ ..دل تنگ و سيلاب اشک ....خداحافظ خانه دوستم ....خداحافظ ....و هزاران حرف که از گفتن نتوان ادعا داشت ...و تنها بغض سنگين چشمان من آتش درون را فروکش ميکند....براي ديدن دلم ....براي نگاه در چشمانم ...براي در دست گرفتن زندگي ام ...کوله بارم را بستم...بسته ام ...آخر چه کسي توان تصور داشت....کي ميتونه بدونه درد ننوشتن براي يه باران آبي سيل آسا چيه ..هيچکس...فقط چشمانم داغ داغند و تمام گونه هايم خيس ....خيس خيس...و قلب کوچک من ديوانه وار تمام فشار ها را تحمل ميکند و از شکستن دم نميزند....براي با تو بدون راه دگر بايد....و اينجا بايد با عزيزترين داشته من جز تو يعني خانه دوستم خداحافظي کنم ...و اين تنها هديه ايست که بعد مدت ها لياقت تو رو شايد داشته باشه...حالا که من دارم تو مسير زندگيم خانه دوست رو رها ميکنم ...کودک يک ساله من ....وداع ...الوداع ..خدانگهدار.....



و خدا حافظ نيما باران آبي .....حالا ديگه يه باران سيل آساي آبي هستم ...اونم واقعا ديگه اين آي دي که خيلي شبا و روزا زندگي منو تو حرفاش برده داره ميره ..اونم يه تيکه از خانه دوست بود ....با اونم بايد بگم خداحافظ و اينم يه هديست ...وداع ....اونم بايد بمونه و من تنها ي تنها و خالي از هر چيز فقط با تو لذت پشت غروب رو درک خواهيم کرد..خداحافظ نيما باران آبي....وداع.



650.....600.....500....400.....200....100...50....25....15....و زندگي مرا آورد ....5 کيلومتر آخر دلي که توي سينه بود ديگه تو وجود نميگنجيد وداغي مدام پشت پلک هاي چشمام هر لحظه تنگ آبي ميشد و تمام چشمانم رو ميشست..تمام تنم ميلرزيد و من حيرت زده قدرت محبت ..قدرت عشق را با تمام وجود ناچيزم درک ميکردم...و من تمام افکار خودم همراهم بود و وقت تنگ و ذهن من افکار من را که از مرز شمارش خارج بودند رو ميشمرد ....و در کناره باغ افسانه اي من زيباي خفته من .....ارم....و تمام تنش وجود در برابر عقربه هاي ساعت ناچيز به نظر ميرسيدند...بغض و اشک .و اشک و دلتنگي يک عاشق....و تمام توانم با شماره ها سخن گفت . من يه دنيا دلتنگي و تو خستگي اون طرف .....5 شنبه ..روز هاي آخر سال ....آه خداي من و من ....بيقرار بيقرار ....و تو چه آرامشي به من ميبخشي ..هميشه صدايت همين بوده ...همين صدا ..و آن نگاه ديوانه کننده به من توان داد تا بگويم خداحافظ خانه دوست...و دلتنگ ...و عصر زندگي من ...در آستانه ديدار ....ديدار..ديدار..و حجم انبوه افکار من ..خداحافظ خانه دوست ..خداحافظ نيما باران آبي.....زير درخت هاي بهار نارنج آن باغ افسانه اي ...در ارمِ با تو بودن ....و تمام وجود تنها تو را مي طلبيد...و تمام ميشدم من ..همه وجودم صرف ديدن تو ...همون پل قديمي ...و همون دلتنگي بي نهايت ...و کلمات به تنگ آمده از اوج فشار احساس .....و عکس هايي که الان با ديدن جاي خالي تو کنار خودم همش آتيشم ميزنه ...تو يه اتاق تنها ...من خيلي دلتنگم ...و تمام راه به ارم ِ تو فکر ميکردم . به عشق خودم ....و کلمات بسيار حقيرند در نمايش احساس. در گذرگاه هاي اين باغ تو ، من خود خودم را پيدا کردم . براي تمام لحظاتش احترام خاصي قائلم و فقط من و توايم که ميدونيم من چي ميگم ....همين واسه من کافيه ...خيلي خوشحالم . !



يادمه از زمستون پارسال که من و تو با هم شروع به نوشتن کرديم کلي خاطره ها رو ....و من و تو هميشه در حس تفاوتي که داشتيم مشترک بوديم...در وجود خوب پاييزي دلمون تفاوت با اونايي که اون بيرون بودند موج ميزد و من و تو با آرامش تموم نوشتن رو براي چاره انتخاب کرده بوديم . نويسندگي يه قدرتي بود که ما هر دومون خوب خوب داشتيمش . خانه دوست رو که شروع کردم داشتم از شدت نگفتن منفجر ميشدم ..بر عکس حالا که ديگه دوست د ارم فقط يه نفر ببينه و بخونه . نويسندگي يه برگ برنده فوق العاده واسه ما بود ...يادمه تو اون روزا من وقتي خسته از دانشگاه مي اومدم تفاوت منو وادارم ميکرد به نوشتن و منم با تمام وجودم مينوشتم تا کسي شايد بخونه و اين تفاوت رو تو من حس کنه . دنبال يه خانه دوست بودم يه خونه اي که قانونش عشق باشه و در پنجره هاش از جنس صفا و صميميت . تو اون دنياي بيرون کسي اين تفاوتي که تو خوب ميدوني رو باهاش کنار نمي اومد . و من مينوشتم . 4 فروزدين که شروع کردم فکر نميکردم يه روزي به جايي برسم که نوشتن واسم بشه نفس ...اما ديگه دوست دارم فقط نفس هام برا تو باشه ! . من اوني که ميخواستم شده ..بچه ها خانه دوست رو شايد ما ها با هم درست ميکنيم . خانه دوست همون صفا و صميميتي اييه که تو کامنت دونيش ميبينيد ..اينجا همه با هم دوست و صادقند . حالا که ديگه من خانه دوست رو ديدم بار و بنديلم رو با تو بستم . ديگه بايد رفت سمت غروب ...سمت رنگ طلايي پاييز ..خونه تو دل همه ما ها هست ..اما من و تو باقي عمر رو براي لذت بردن از اون ور غروب ميخوايم . دل منم مثه تو يه ذره شده . خونه تو همه دل ها هست .خانه دوستاني که هميشه صفا و صميميت تو وجودشون پره . اشک ها که رو گونه ها مي آد و منو ميبره تا اون خاطرات خوب گذشته که ما ها تو خانه دوست پيدا کردن ، داشتيم . اشک خوبيه .دل رو صفا ميده . من تو اين سفري که رفتم هزار تا حرف ناگفته دارم . اما ديگه جايي رسيده که حرف دردي رو دوا نميکنه از اين جا به بعد ....از روي پل آن باغ افسانه اي تا کيلومتر ها دور تر من براي خوب زيستن تلاش خواهم کرد . از ستاره هايي که در راه اومدن تو آسمون صاف شهر باهاشون حرف زدم من در فکر وداع با خانه دوست بودم . از اون نواي ني تا استاد زندگي ...ترانه هاي ديدار..دلتنگي..باران...خانه دوست من و تو رو ما بايد با هم بسازيم ..با هم . و حتما گله ميکنيد اما ميدونم که بعضي هاتون منو شايد درک کنيد ...که براي من ديگه نوشتن سخت بود ....ديگه بايد هديه اي داده ميشد و ديگه بايد کامل ميشد و جود ناقص بخشيده شده من و آخرين تکه وجودم خانه دوست هم از آن من نيست... وحس لطيفي است عشق و آهنگ خوبي دارد باران ..آه چه روزهايي در ايوان خانه دوست به نواي باران آبي گوش داديم ...با غم ها همراه و با شادي ها شريک و حالا بايد سفر کرد ....به بهشتي که پشت غروب منتظر است . روزهاي خوب بهار که گلاي خونه شکوفه داد و تابستون داغي که ميوه زندگي رو ميشد رو درخت هاي پر به فلک کشيده احساسش ديد . تابستون شب هاي بلند که من آسمان پر ستاره زندگي رو روي شيرووني خونه قسمت ميکردم و پاييز ..پاييز سخت دلتنگ ....و خونه تمام درختان ديدار زرد....خونه توي هيجان رنگ طلايي غورب هاي پاييز ...و خونه من اون موقع رنگ خوب دلتنگي داشت ....و زمستون ...زمستون خونه که واسه من و تو يه هديه گنده داشت يه هديه گنده ....يه هديه گنده ..فقط اشکام ميتونن بفهمن ....زمستون ...و اون هديه گنده که من با تمام وجودم حسش ميکنم ....حالا که تمام راز خانه دوست رو من فهميدم ...دستام تو دستاته و تا اون ور غروب يه دنيا زندگي پر از بوي خوب تو مونده ..بوي خوب اون تفاوت که من و تو توش تفاهم داريم ...تفاهم تفاوت ....حالا که ديگه هست و تو و من هستيم خانه دوست اين گوشه خاطرات خودم رو به خدا و همه اون با صفاهايي که مهمون همشون بوديم ميسپريم . و تو اين لحظه آخر که ديگه حرف ها کم مي آرند برا همتون از ته دل آروز هاي خوب ميکنم ....حالا که ما دارمي ميريم واسه تک تکتون که خونه منو ساختيند همون حرف هاي محبت آميز خودتون رو آرزو ميکنم . ستاره ..ساره ...گلبرگ...مهران...حامد...يحيي..علي....صبا.....بابک..نوشين...مهرداد ....و همه و همه اونايي که خانه دوست رو ، روز و شب روشن کردند ....براي من و عشقم آرزو کنيد ..و از خدا کمک بخواهيد ....خانه دوست ما بوديم ...همه ما با هم ...ميدونم که کلي اعتراض ميکنيد اما يه روزي که خودتون شايد طعم سفر به اون ور غروب رو با عشقتون بچشين اون موقع به من حق بدين . بهار تو راهه امسال با پارسال متفاوت ...موفق و خوش باشيد . ....خيلي حرفا هم نتونستم از واژه ها برا نوشتنشون کمک بگيرم اونا هم اضافه...و اشک هام رو به ياد اين خاطرات يک سال خانه دوست پاک ميکنم . و بازم اون ورق خوبتو رو مي آرم که تا حالا هزار بار چشام ديدنش ...و آخرين نوشته رو از تو مينويسم ....حاضري ..دستاتو بده به من ....پاييز رو هم بر دار ..دلتنگي رو هم و با تمام قدرت اشک ها بگو..ميگم ...ميگيم...آهاي غروب هاي ما ...آهاي رنگ طلايي عشق....ما با هم ...داريم مي آيم .....به بهشت..به پشت غروب ........................................................................




This love is unbreakable….
This love is unbreakable….

We go on from here…
Cause together we are strong….
I've been touched by the hands of an angel…
This love is unbreakable …fire and flames…
I feel it , my heart , I cant just deny .



This love is unbreakable


اينجا قشنگترين جاي دنياست . آروم و ساکته و هيچ کس نيست که افکار منو تجزيه و تحليل کنه . شکوفه ها در اومدند و درختها به قدري قشنگ شدند که دوست دارم تمام روز رو ..تمام اين روز ابري دل انگيز رو اينجا بشينم . همين جا . جاي مخصوص خودم رو آجرهاي کوتاه لب باغچه . اون طرف تر دختر و پسري دارند با هم دعوا ميکنند اما من با کسي دعوا ندارم ..تو تنهايي خودم با خودمم دعوا ندارم .يه روزگاري پيشترها با خودم خيلي کلنجار ميرفتم...اما حالا ديگه ميدونم چي ميخوام.وقتي فميدم کيم چقدر تعجب کردم .چقدر ناراحت شدم ..ديگه حالا بهش عادت کردم ....:((تفاوت ))
اينجا قشنگترين جاي دنياست . من بهارشو ديدم . تابستونشو ديدم . پاييزشو ديدم . زمستونشو ديدم..اما هيچ جا رو مثل اينجا نديدم....اما هيچ جا رو مثل اينجا نديدم...هيچ جا رو. فقط پشت غروب.....


Posted by nima at March 15, 2004 04:17 PM
Comments

باران آمد ، اما طراوت تو را نداشت ... برف آمد ، اما سپيدي دل تو را نداشت ... زلزله آمد ، اما قدرت ويرانگري عشق تو را نداشت ... سيل آمد ، اما آب چشمان گريان مرا نداشت ... رعدي از آسمان آمد ، اما برق چشمان تو را نداشت ... خورشيد از پشت كوه ها آمد ، اما گرمي دستان تو را نداشت ... ماه آمد ، اما زيبايي روي تو را نداشت ... ساقي آمد ، اما شرابش گيرايي لبان تو را نداشت ... خدا آمد ، اما ايمان مرا به عشق نداشت ...


Posted by: at March 30, 2004 01:08 AM

چقدر عكس از شيراز!!!!!!!!!!.
مي خواي از اينجا بري يااز شيراز؟؟
بر مي گردي كه؟
تو شيرازي؟؟
نرو خب؟!

Posted by: darya at March 27, 2004 10:02 PM

سلام عيد شما مبارك

ازبابت بازديدتم ممنون:z:

مي خواستم بگم با اينكه داستانشو نمي دونم ولي نرو:q:
يك سري هم به ما بزن لطفا

خداحافظ پامچال!

Posted by: پامچال at March 27, 2004 07:56 PM

نيما دارم از گرسنكي ميميرم . سه روزه كه هيچي نخوردم . با خودم لج كردم . با خدا لج كردم . بهش گفتم راضي ام به رضاي تو .ولي وقتي رضاي اون باعث رضايت من نشد ، همه چيز رو گذاشتم كنار . منتظر يه بلايي باش كه سرم بياد . اگه ديدي خبري از من نيست بدون كه ....
راستي يادم رفت بگم تولد وبلاگت مبارك .
واي حس مي كنم معده ام داره سوراخ ميشه . 6 كيلو وزن كم كردم .
اعتصاب غذا خيلي سخته . بيچاره زندانيان اوين كه توي اون شرايط اعتصاب غذا هم مي كنن . نيما فال من چي بود . دوست دارم قبل از رفتن بدونم .

Posted by: babak at March 27, 2004 02:43 AM

سلام ... اولا تولد خانه دوست مبارك .. ثانيا نرو !!!!:q::q::h: به ما هم سر بزنيد ....:U::O:

Posted by: Artin Music Group at March 26, 2004 11:25 PM

سلاااااااااااااااااااممممممممممممممممم......تولداينجامبارك..........خوش باشي:a:

Posted by: setareh at March 26, 2004 03:47 AM

راستي يادم رفته بود بگم...تولد يك سالگي اينجا مبارك....ببخشيد كه دير شد!:@:...موفق باشيد:c:

Posted by: nooshin at March 25, 2004 05:14 PM

من چي بگم خوشحال ميشي؟

Posted by: vinchenzo at March 25, 2004 01:08 PM

سلام .سال نو مبارک

Posted by: خانه آدم کجاست؟ at March 25, 2004 02:04 AM

تعطيلات خوش بگذره...من هم مثل بقيه منتظرم كه بر گردين..

Posted by: nooshin at March 24, 2004 01:46 PM

سلام. اومده بودم عيد رو بهت تبريك بگم اما.......هر جا كه هستي موفق باشي....هيچوقت نوشته هاي عاشقانه ات از يادم نميره....به اميد ديدار نيما جان.....:q:

Posted by: hadi at March 24, 2004 01:47 AM

خانه دوست... خونه عشق... خونه صداقت... خونه حقيقت... خونه دل............ خونه دل گل من... تولدت مبارك... تولد يه سالگيت مبارك... تو اون خونه اي هستي كه من زير سقفش معني خيلي چيزا رو فهميدم... چيزي كه منو آورد اينجا عطر همون تفاوتها بود... تفاوتايي كه شايد شبيه من بود... و همين عطر منو تا هميشه اينجا نگهميداره... و تا روزي كه دوباره قدماي صاحبت اينجا رو نو و زنده كنه منتظر... بازم ميگم تولدت مبارك...

Posted by: setare at March 23, 2004 01:55 PM

:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: setare at March 23, 2004 01:47 PM

سلام
دلم مي خواست با هم در يه غروب ويرانگر دل رو به نظاره قطرات پاك دلبستگي بفرستيم ، اما تو چه زود به اون غروب كه از صد هزار طلوع اميدوار كننده تره رسيدي ، مي خوام دلتنگيها رو به يه فرياد بي انتها كه در دل يك سكوت نهفته شده بسپارم و تو مي دوني كه چي مي گم لحظه وداع تو لحظه پرواز تو شد اي كاش دست منو هم مي گرفتي :z:

Posted by: mehrdad at March 22, 2004 12:19 PM

سلاممممممممم...اومدم بگم من منتظرم.....برگردي.....عيدتم مبارك...........هرجاهستي خوش باشي.........:Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: setareh at March 22, 2004 10:01 AM

سلام سلام سلام... سلام رز قرمز من... اومدم سال نو رو تبريك بگم... و اين دل كوچيكمه كه توي اين لحظه ها اونقدر پره از آرزو كه داره ميتركه... من اومدم عيديمو ازت بگيرم... من از تو عيدي ميخوام... امسال سال دلتنگي نيست... بايد همه دلتنگيا رو شكست... به قول خودت بايد رفت قشنگترين جاي دنيا... پشت غروب... بگو ديگه دلتنگ نيستم.. بگو... :a: و تا شقايق هست........... و تا تو هستي................

Posted by: setare at March 21, 2004 07:36 PM

ماهي امسال به يمن نوروز... تنگ دلتنگي خود را بشكن...

Posted by: setare at March 21, 2004 07:28 PM

:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:

Posted by: setare at March 21, 2004 07:25 PM

سال نو همه مبارك.....لحظه تنفس....ساعت بي قراري ...روز دلتنگي...1383 .

Posted by: نيما |خودم at March 20, 2004 11:41 AM

تماس بگير باهات كار واجب دارم . 7361057

Posted by: babak at March 20, 2004 02:56 AM

:b::q::@::@::@::@::@::@::@::o:

Posted by: setareh at March 20, 2004 02:01 AM


سلام نيما.....من باهزارهزار شادي اومدم كه بگم عيدت مبارك ولي تامتنتو

خوندم اشك توچشام جمع شد.....شادي توي چهرم ازبين رفت وجاشودادبه اشك...

نيمامن به شماخيلي مديونم......شماخيلي كمكم كرديد....حتي وقتي وب ساختم شما

اولين كسي بوديدكه اولين كامنتوبرام گذاشتيد....مي دوني خيلي جدايي سخته...

من طعمشويه بارچشيدم نمي خوام يه بارديگه بارفتن شمابچشم......من حتي

فكراينكه ديگه نتونم نوشته هاتونوبخونم ديوونم مي كنه......اينومن نمي گم

بلكه همه بچه هاي وب نويس كه شمارومي شناسندمي گند.....خواهش مي كنم بمونيد...

اينجاروشماتازه نوكرديد..تبديلش كرديدبه يه سايت دوست داشتني.....ولي

حالا كه داره رشدمي كنه داريدولش مي كنيد......آخه چرا؟؟؟...............................

......................................................................

......................................................................

چشم من بيامنوياري بكن×××××گونه هام خشكيدشدكاري بكن×××××××

غيرگريه مگه كاري مي شه كرد؟؟؟؟××××××كاري ازمابرنميادزاري بكن××××××

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

من نمي دونم براي چي مي خوايدبريدولي اميدوارم هميشه خوش وخرم وشادباشيد.

اميدوارم سال پرباري داشته باشيد.........من هروقت اومدم تونت ميام به

سايتتون سرمي زنم تاكه شايدببينمتون.......من وبچه هاي ديگه منتظرمي مونيم

تابازم نوشته هاي پرمهرتونوبخونيم.......خانه دوست پابرجامي مونه تاشمابرگرديد.....

خانه دوست بدون نيما-باران-آبي.....ناقصه......خواهش مي كنم برگرديد....

چشم انتظاري خيلي سخته.......رفتي توخداپشت وپناهت......بگذاربسوزددل من

مسئله اي نيست.......براتون ازصميم قلب آرزوي سعادت وخوشبخت مي كنم...

بازم مي گم چشم انتظاري سخته..تراخدابرگرديد......((اي غائب ازنظربه خدا

مي سپارمت.)):q::q::q::q::q::q::q:

Posted by: setareh at March 20, 2004 02:00 AM

شب آخر سال هم اومد...هميشه آخرين ها بعدش شايد يه نو شدن باشه ...مثه فصل ها ...مثه نوروز و سال نو ...تو آخراي شب كه سال تازه مي آد و سال كهنه رو تحويل دست بايگاني زندگي ميده ما ميشنيم و خاطره هامون رو مرور ميكنيم و حسرت رفته ها رو مي خوريم...انديشه ها ...ميدونيد تو اين شب خيلي گم شده اي دارن و كسي دارن كه دلشون رو تنها برده ....كسايي اون گوش هاي تنهاي و تاريكي منتظر يه گوشه چشمشند ..منتظر يه نفس تازه و يه زندگي نو. ...و قطرات بارون كه مي آد من فكر ميكنم چه خوب بود همه آدما آرزو بودند .....و حالا كه همه چي آروم و ساكته ......برا همه آرزو كنيم همون شند كه ميخواند....1 2 3 ...:@:...سال 82 ...حال اسال نو مبارك..و من صاحبخونه نيستم و با ننوستن من خانه دوست خراب نميشه و درش بسته نميشه ...اينجا هميشه هست...هميشه بوده....من به خدا ميسپارمتون.

Posted by: نيما |خودم at March 19, 2004 11:07 PM

سلام نيما جان
بعد از مدتها اومدم به وبت سر زدم و ديدم كه از رفتن حرف زدي.نمي دونم چرا؟شايدم بدونم ولي ميخوام بهت بگم هر چند مي دونم واسه خودت خيلي سخته ننويسي ولي تو حق نذاري به اين سادگي خونه قشنگتو خراب كني.
نيما جان زندگي با همين فراز و نشيب هاش قشنگه.اميدوارم برگردي به خونه خودت و همون موقع بارون بهاري بباره.

Posted by: shima at March 19, 2004 02:33 AM

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست ....
همه دریا از آن ما کن ای دوست...
دلم دریا شدو دادم بدستت ...
نکش دریا بخون پروا کن ای دوست...:q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q::q:

Posted by: نسیم صبا at March 19, 2004 12:06 AM

....

Posted by: mahsa at March 18, 2004 09:16 PM

سلام من اومده بودم تولد خانه ي دوست رو تبريك بگم ولي چرا خدا حافظي و بغض و گريه؟من تازه آدرس خونه ي گرم و صميمي شما رو پيدا كردم و مي خواستم مهمونتون باشم ولي مثل اينكه..............

Posted by: at March 18, 2004 09:15 PM

نيما.. چرا؟.. من يه كامنت طولاني مي خوام برات بنويسم پس فعلا.. ولي فكر رفتن رو از سرت بيرون بيار وگرنه من هم دوباره ميرم.. البته از اين دنيا اگه تو نباشي..:q::q::q::q::q::q:

Posted by: حامد هادیان at March 17, 2004 12:43 PM

سلام.......نميدونم حق با توه يا نه..........ولي حداقل يه حقي به ماها بده كه دلمون به خونه ي اميدونه .......نيما.....توي اين روزاي عيد بهترين هديه اي كه ميتونستم بگيرم يه دلداري خوب بود از يه دوست واقعي........ از يه دوستي كه مثل منه.........عاشقه.....آبيه.....وباروني بودن رو با تقدس خدا مقايسه ميكنه..اين يعتي معرفت.....يعني عشق يعني دنيايي وصف ناشدني كه فقط و فقط توي خونه دوست بايد دنبالش گشت توي دلهايي مثل نيما و دوستاش..........نيما اين يه خواهشه........ بيا و به همون باروني كه مقدس تر از تموم مقدسات عالم مي پرستيش بمون و با من و بقيه ندار نباش.......نيما خودت ميدوني كه من زندگيم رو به تو مديونم.... درست اون زماني كه مرگ رو براي خودم حجي ميكردم لاي كلماتم......نيما
نيماي من.... چه سخته دل كندن و غير ممكن براي من دل بريدن........نيما نذار من اين گوشه بي تو و بي فكر تو بمونم كه موندنم هيچ نمي ارزه.........نيما داغونم كردي داغون....باهام حرف بزن...:b::t:.........

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at March 17, 2004 10:38 AM

راستي يه چيزي يادم رفت . فكر مي كنم دوران بلوغ وبلاگت به سر رسيده . مثل هر چيز ديگه اي كه بعد از دوران بلوغ وقت زايش و توليد مثلش فرا ميرسه ، حالا هم وقتش شده كه از اين حال و هوا كم كم بيرون بياي و كمي به مسائل اجتماع ، سياست و خيلي موضوعهاي ديگه كه مي توني در باره اش
نظر بدي بپر دازي. حتي در باره ي رشته ي مهندسي عمران . و نمي خواد هم بگي كه در هيچ كدوم از اينها سر رشته اي نداري . اگر بر فرض محال كه اين طوري هم باشه كه نيست، مي توني با نوشتن متون ادبي ادامه بدي. تنها
چيزي كه به قول خودت نمي خواي در باره اش صحبت كني ، همون عشقته كه
اگه ترجيح مي دي در باره اش چيزي نگي ، خوب اين جزئي از حقوق تو هه. و كسي اجازه نداره در اين مورد دخالت كنه ، حتي نزديك ترين دوستهات.
خلاصه اينكه من منتظر تماست هستم .

Posted by: babak at March 17, 2004 03:22 AM

سلام ....اين دفه ديگه آخرين سلامه ...هميشه ميگن هر آغاز يه پايانه ....پايان در اوج ....

Posted by: alireza at March 17, 2004 12:10 AM

سلام.تو اين حق رو نداري.....نيما بس كن تورو خدا...ميخواي بازم هم رو تنها بزاري.نيما ما هممون به اندازه ي كافي تنهايي كشيديم.تو ديگه با ما اينكارونكن.....:b::b::b::b::b::b::b::b::b::q::q::q::q::q:

Posted by: ساره at March 16, 2004 07:20 PM

چاره اي ديگر نيست بار ديگر باز بايد رفت....واقعا با خوندن نوشته ها گريم گرفت...خداحافظي و جدايي از اين دنياي مجازي براي همه هست....اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و هميشه موفق باشيد.:b:

Posted by: nooshin at March 16, 2004 02:13 PM

خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار ... آسمان مكثي كرد و هر آنچ از دل خود داشت بر سر ما باريد ... بر سر من ... سر تو ...
از توي كافي نت مي نويسم. نميدونم اينا اشك غمه يا شادي، فقط مي دونم " خانه من آنجاست كه دلم آنجاست." ... My home is where my heart is ... سلام نيما.

Posted by: گلوري at March 16, 2004 12:16 PM

شماره تلفنم رو برات آف لاين گذاشتم حتما تماس بگير . بايد باهات صحبت كنم . يه صحبت مهم هم درباره ي خودت و هم در باره ي خودم . :j:
دوستت دارم . داداشت.

Posted by: babak at March 16, 2004 02:42 AM

ببخشيد نيما جون ولي از اين كارت اصلا خوشم نيومد . :l::l::l::l::l::l:
اين حرفها چيه نوشتي ؟ مگه دست خودته كه بري و همه چيز رو تموم كني . اين همه آدم كه اينجا ميان و مي خونن هيچ حقي ندارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!1
اگه حس مي كني كه فعلا نوشتنت مفيد نيست ، به جاي خدا حافظي ، مي توني مدتي سكوت كني . اين سكوت به تو زمان ميده كه توي اين زمان دوباره
خودت رو و خانه ي دوست رو پيدا كني .
با همه ي اين حرفها تنها كسي كه تصميم مي گيره تويي و اگه فكر مي كني اين كارت درسته انجامش بده .

Posted by: babak at March 16, 2004 02:40 AM

اگه اون حس دلتنگي رو از بين ببره و يه حس خوب ديگه جاش بشينه....شايد پشت غروب هم قشنگ باشه!....ولي...

Posted by: گلبرگ at March 15, 2004 06:51 PM

به ما اول سلام رو ياد دادن...اما خداحافظي كردن رو خودمون ياد گرفتيم!...وقتي كه بزرگ شديم...مي فهمي؟..ميدونم كه خوب مي فهمي...خوب خوب خوب...اما من نمي فهمم...

Posted by: گلبرگ at March 15, 2004 06:38 PM

چرا نيما چرا؟؟؟براي رفتن به پشت غروب...بايد از روي دلاي ما رد ميشدي...نمي شد دلهاي مارو هم همراهت تا اونور غروب ببري...:q::q::q::q::q::q:دلم تنگه براي گريه كردن...كجاست مادر كجاست گهواره من////همون گهواره اي كه خاطرم نيست...همون امنيت حقيقيو پاك....همونجايي كه شاهزاده قصه هميشه دختر فقيرو مي خواست...:q::q:صبا

Posted by: at March 15, 2004 05:42 PM
Post a comment









Remember personal info?






Email this entry to:


Your email address:


Message (optional):