بازم سلام.... و من اينجا با نوشته هاي تکراري خودم ....اما اين بار يه حرف مهم..مهم تر از هميشه..:
اين روزا من دلم يه خورده از روزمرگي ها گرفته اما خوب يه آرامش خاصي که نوعش هم مجهول زير تمام شريان هام در جريانه ....به خوبي يه روياي شبونه....دلم هميشه ميخواست از داستان حقيقت توي دلم براتون بگم....از خواب هاي شبانه ام...و از لذت هاي وصف نشدني تنها بودن...آره!....چشاتو ميبندي..آروم آروم....نفس هات ...اونا کم ميشن ..آروم بال و پرهات باز ميشه...چشات سنگين ميشه ...دلت تازه...يه هو که نه آروم آروم سوار ميشي و بيهوش...واي يه دنياي تازه ...دنياي خواب ها...دنياي روياها ي خوش رنگ و تر و تازه به اندازه گذشته هاي گم شده در کودکي....يه دفه رها ميشي ....مست مست مي افتي روي زمين تازه بارون خورده جنگل زندگي رويايي....و ميگي سلام به دنياي تازم...:


در پس درختاي کوچه ما هميشه نواي خوب ابديت به گوش ميرسه....خدا هيچ موقع نميذاره که ما خسته بشيم....من ميدونم..من خواب ديدم ....شايد به دنياي حقيقي من بخنديد ام اين حقيقته...شايد الان واقعيت حاکم باشه..اما اين منم که اين فاصله رو هر شب طي ميکنم....بيا....دستاتو بده به من...امشب..هر شب با من بيا...با پاي خودت....بدون تو حقيقت همون واقعيته...ميفهمي؟..دلم اندازه غربت عصراي جمعه گرفته ...دل من برات خيلي تنگه.من من يه باران آبي ام.تو يه بارون آبي تر.من تو رو ميخوام.

يه خواهش داشتم..........اگه مي شه به جاي اشكاي يخي تووبلاگم آهنگ وقتي مياي صداي پات ازهمه جاده ها مياد روبزاريد.....ممنون مي شم......:a::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::R::R::R::R::R::R::@::@::@::@:
Posted by: setareh at February 28, 2004 08:17 AMسلاممممم.....نمي خواهيدآپ كنيد؟؟؟؟؟؟؟/
Posted by: setareh at February 28, 2004 08:15 AMيه نيمكت تنها يه شعله ي خاموش ... يه لحظه يك رويا من و تو در آغوش... يه يادگار از عشق رو تن درخت بيد... يه قصه ي كوتاه اي واي از اين تقدير... بگو منو كم داري بگو... بگو كمي غم داري بگو... بگو تو هم بيقراري يه لحظه آروم نداري... مثه يه ابر بهاري بگو كه هر شب ميباري... بگو دلت برام تنگ شده همون دلي كه ميگن سنگ شده... بگو ديگه طاقت نداري اشك توي چشمام بياري...بگو منو كم داري بگو... بگو كمي غم داري بگو...بگو منو كم داري بگو... بگو كمي غم داري بگو... to tell me
:@:
بازم اومد ... :A:
Posted by: گلوریا at February 27, 2004 09:15 AM:%::%::%::J::_:
Posted by: at February 27, 2004 07:33 AMسلامممممممممم.............ممنون ازلطفتون.........خيلي اون قالب نازبود......خيلييييييييي.......ممنون مي شم رديف كنيد......:Q::Q::Q::Q::Q::a::a::g::g::g::Q::Q::R::R::R:
Posted by: setareh at February 27, 2004 05:23 AMمنتظر نوشته ي بعدي:B::c:
Posted by: nooshin at February 26, 2004 11:05 PMسلامممممم.....ممنون ازلطفت...من حتمامي خوام قالب ولي تا23 نمي تونم بيام..اگه اجازه بديد23مزاحمتون بشم...:h::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: setareh at February 25, 2004 08:28 AM:Q::_:
Posted by: setareh at February 24, 2004 04:13 AMسلاممممم....ديگه به ماسرنمي زني...قهري؟؟؟؟؟؟:q::q::q::q::q::q::q::b::b::b::b::b::b::b:امابدون من ميام پيشت.....
Posted by: setareh at February 24, 2004 04:12 AMرويا همون واقعيته... واقعيت همون رويا... و زندگي با روياهاست كه زندگي ميشه... روياي منم مث روياي تواه... اما... نيما نميخواستم روياتو خراب كنم... ولي جاي منو تو رويات هميشه بذار... هميشه عاشق... اما...
Posted by: setare at February 23, 2004 11:22 PM:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: stare at February 23, 2004 11:17 PMامروز صبح کلاغ خوان بود که چشمانم باز شد روبروی پنجره نيمه باز
پنجره دوست دارد شبها باز باشد
سکوت رد می شود از لای پنجره سر می خورد توی اتاق با نسيم عشقبازی می ََکند
نيمه شب ها گاهی دست و پای نسيم می رود روی پر و بالم
لذتی دارد, لذت بردن از لذت
:j::j:
اين دفعه اومد:d::d:
Posted by: ساره at February 23, 2004 10:56 PMنيما اين چه وضعيه.من تا حالا 3بار واسه اين پستت كامنت دادم ولي هيچ كدوم نيومده....:e::e:
Posted by: ساره at February 23, 2004 10:55 PMروي شنهاي قشنگ و خيس دريا .................
Posted by: گلوریا at February 23, 2004 10:18 AMيكي گفت:" شششششش :D: " ، همه نگاهشون كردند. بعدش ايستادند. سوار اسبش شدند و به سمت غروب رفتند ... :!: .... :A:
Posted by: گلوریا at February 23, 2004 10:17 AMنیما سلام:Q::Q::Q:من بازم اومدم واین متن نازتو خوندم...هر دفعه انگار چیز تازه تری توش هست برای خوندن...که دفعه قبل نخوندمش...:g:راستی نیما اپدیت کردم میدونم که میایی...پس بدو...صبا:_::_::_:
Posted by: نسیم صبا at February 23, 2004 09:00 AMسلام.خيلي خوب بود.من كه هيچ وقت نميتونم اينجوري بنويسم..........
Posted by: آرش at February 22, 2004 12:03 AMسلام.خيلي خوب بود.من كه هيچ وقت نميتونم اينجوري بنويسم..........
Posted by: آرش at February 22, 2004 12:02 AMبازم میام تا مطالب قشنگتری ازت بخونم...:Q::Q::Q::R:
Posted by: نسیم صبا at February 21, 2004 09:31 PMوای نیما چقدر قشنگ مینویسی :A:باور کن دیگه داره بهت حسودیم میشه...:i:ولی من چند بار هر مطلبتو میخونم...خوشحالم که به این راحتی و زیبایی مینویسی...:):برات ارزوی موفقیتهای بزرگ دارم...:*:دوست دارم تو رو در اوج قله موفقیت ببینم...:@:موفق پیروز و همیشه سبز باشی...خواهر تو صبا...:_::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: نسیم صبا at February 21, 2004 09:29 PMWho can guess what I feel for you? ... These kilometers are just killing me ... How much time ... How much passion ... I want you beside me ...
Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:19 PMحالا چه موقع امتحان داشتنه ؟؟؟؟؟؟ :H: ....
Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:16 PMمد كه بد نيست هميشه ... گاهي مي چسبه :m:
Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:14 PMسلام.:R:
Posted by: گلوریا at February 21, 2004 07:09 PM:Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q::Q:
Posted by: حامد هادیان at February 21, 2004 08:15 AMسلام... نيما يه چيز جالب : نميدونم چرا وقتي نوشته هاتو مي خونم احساس ميكنم كه خودت وايسادي روبروم و با اون صداي قشنگت داري تعريف ميكني!! واي نيما ديشب خوابتو ديدم.. قربونت برم!:g:
Posted by: حامد هادیان at February 21, 2004 08:11 AMخوب فكر كردن ديگه بسه و :J::J::J:و اما زمان . زمان چيزيه كه تنها دلخوشي من براي رسيدن به خواسته هامه . رسيدن به او. رسيدن به ... :G::G::G::o::o:
Posted by: babak at February 21, 2004 12:54 AMو فكر كنم ديگه به اندازه ي كافي از قلمت تعريف كرده باشند كه نيازي به تعريفاه كمن نباشه .
Posted by: babak at February 21, 2004 12:52 AMو فكر كنم ديگه به اندازه ي كافي از قلمت تعريف كرده باشند كه نيازي به تعريفاه كمن نباشه .
Posted by: babak at February 21, 2004 12:52 AMو فكر كنم ديگه به اندازه ي كافي از قلمت تعريف كرده باشند كه نيازي به تعريفاه كمن نباشه .
Posted by: babak at February 21, 2004 12:52 AMاول سلام و اينكه باز خوبه اين بار دوازدهم شدم يا شايدم سيزدهم .
Posted by: babak at February 21, 2004 12:46 AMنيما جان.........روزمرگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟........همين تكرارهاست كه باعث ميشه آدم از بودن دلسرد بشه.........نميدونم چرا هرچي به خودم اميد ميدم براي بودن نميشه...............
Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 21, 2004 12:14 AMسلام....هميشه قبل از من اين حامد رسيده..نيما جون دارم بد جوري با خودك كلنجار ميرم.......اگه يه سري به وبلاگ ايم برادرم بزني مي بيني چه رنگش كردم......شايد يه همچين بلايي هم بلايي هم سر وبلاگ خودم درآوردم...:H:
Posted by: مهران -اولین قلب آبی at February 21, 2004 12:09 AMهميشه شاد و خوب باشي..محشر مينويسي...نميدونستم كه توام آره:c:
Posted by: از همکلاسي ها at February 20, 2004 11:19 PMاميدوارم كه هميشه خوشبخت باشي مثل حالا نيما جون... نه مثل من كه خوشبختي رو ميخوام از آدمايي بگيرم كه معني عشق و دوست داشتن رو نميدونن.. كاش ميشد كه يه كلاس بذارم براي آموزش عاشقي... كاش ميشد همه لحظه ها اندازه يه بوسه والنتاين خوب باشه.. هرچند كه من اون لحظه رو هم نخواستم.. نيما خيلي حالم خوبه ها! ولي از ديوانگي.. من ديوونه دارم ميشم!! هيچ چيزي راضيم نميكنه.. خيلي بلند پروازم ولي از من بلند پروازتر و تندرو تر خيلي بيشتر هست.!!:k:.. آدما خيلي موجودات عجيبين و دخترا از همه عجيب تر.. اول ميگه به خدا تا آخر عمرم بجز تو كسي رو دوست ندارم يا وقتي به تو فكر مي كنم همه مشكلاتم روفراموش مي كنم.. يا انقدر دوستت دارم كه ميخوام هميشه صداتو بشنوم.. يا من تلفن مي زنم تو حرف بزن تا من صداتو بشنوم.. اصلا خيلي باحالي.. اين واژه دوستت دارم رو هزار بار از پشت تلفن و جلوي روي خودم ميگه بعدش كه با يه نفر درباره من حرف ميزنه - جوري طرز فكرش عوض ميشه كه به طرف شماره منو ميده كه زنگ بزنه و بهم بگه كه ديگه همه چي تموم شد!! بدون هيچ دليلي.. فقط به دليل اينكه دوستم داره! و دوستش دارم.. حالا اگر يه حرف سرد و مثلا بي مهر بهش زده باشم ميگم به خاطر اين حرفت بود!! ولي وقتي كه ميبينم كسي داره از صداقت و پاكيم سو’ استفاده ميكنه ديگه چيكار كنم جز تحمل؟؟.. نيما كم دارم ميارم.. تو زندگي بايد چطور باشم كه دنيا به كام باشه؟ گرگ گرگ باشه يا بره بره!؟
Posted by: حامد هادیان at February 20, 2004 12:03 AMسلام...جدا كه اون سكوت و ارامش تنهايي بي نظيره و بعد با يه جرقه ادم به خواب مي ره البته به شرطي كه كابوس نبين:Y::b:...من هميشه فكر مي كردم به نظر من عصر جمعه ها غريب و غمگين ميان ولي حالا.....فعلا..موفق باشي:*::z:
Posted by: nooshin at February 19, 2004 10:24 PMواقعیت و حقیقت یکیه فقط زمان می خواد ... و می گذره ... به سرعت پلک زدن یه جفت چشم قهوه ای روشن ... به سرعت غلطیدن اشکهای شادی از یه جفت چشم سیاه ... من اینجام!
Posted by: گلوریا at February 19, 2004 05:01 PMدیدن خوشبختی دوستان نیمی از خوشبختی آدمه ... چه دعای قشنگی ... منم دعای آقای باران آبی رو از اعماق قلبم واسه همه دارم و روزهای قشنگ آینده رو نزدیک می بینم ... برای همه ... شادی ... سلامتی ... کنار هم ... به امید اون روز.
Posted by: گلوریا at February 19, 2004 04:51 PMShe said .... I have to be ... 'cause he's the air I breathe ... all I've ever wanted is calmness beside you ....
Posted by: گلوریا at February 19, 2004 04:47 PMحتی هم وقتی لباش چیزی از دلتنگی نمی گفتند، چشاش داد می زدند ... داد ... اون جنگل آروم با سایه های عمیقش داشت رشد می کرد ... نهالهایی که تو خواب دیشبش دیده بود حالا معنی پیدا کرده بود ... گوشماهی ها رو بوسید و دوباره خوابش برد ...
Posted by: گلوریا at February 19, 2004 04:40 PMخدای من ! ... فوق العاده می نویسی ... زبون آدمو بند می آری ...
Posted by: گلوری at February 19, 2004 04:34 PMسلام......خوبي ..ميدونم چي تو دلت ميگذره .....يه روز همه چي خوب ميشه ....
Posted by: alireza at February 19, 2004 04:31 PMمنم دوم اگه گفتي من كيم
Posted by: at February 19, 2004 12:26 PM