January 09, 2004

خونه خوشی ها



يکي از دوستام گفت : هيچ کسي لياقت اشکاي تو رو نداره....اوني هم که داره اشکاتو هيچوقت در نمي آره.....

در پنجره رو باز کردم...هواي خنک اقاقي ها رو با بوي گل هاي شب بو حس کردم و نسترن رو از دور رويت .....من در آستانه خوب زندگي توسل به عشق ميکنم....ازش نيرو ميگيرم...من به خودم ثابت ميکنم که اين حس تنها ميتونه....خالي ليوان رو که پر کردم دفترم رو بستم و روي قرون سياه حقيقت غلطيدم و..تا وسط صفحات سياه زندگي رفتم...و در کهنه حقايق را باز کردم....سرما تمام وجودم را لرزاند و تلخي عشق کامم را تا نهايت تدبير برد.من بودم و آسمان غربت....آسمان بي رنگ بود...مثل دل من.....نفس بکش...منو تنهام نذار.نفس بکش....



نيگاش کردم سر تا پا آش و لاش شده بود....درب وداغون...قطرات خون از دور وبرش داشت زمين رو سرخ ميکرد و مي چکيد.....من دستاشو گرفتم ..بوسيدمش.آوردمش کنار خودم و تنها ملحفه خودم رو سفت بستم بهش.....براش اشک ريختم....نوازشش کردم.شام مورد علاقه اش رو براش پختم......تا تونستم از گفتن کلماتي که توش عين و قاف داشت پرهيز کرده....آلت قتاله رو ميگم....تنها شده بود..اما نگاش..تو نگاش مي شد اميد رو خوند که ظلمت سياهي چشاشو کنار ميزد و مي اومد جلو تا نفس هاي گرم من....خودش به حال خوش سوخت....پشيمون بود..خيلي.....معلوم بود حسابي کتکش زده بودند.......يه فکري از تو سرم گذشت...چشامو دوختم تو چشاش.....زل زدم تو نگاش...دستشو سفت تو دستام فشار دادم ....محکم بغلش کردم......بهش گفته ديگه نشو..ديگه عاشق نشو.....ديگه عاشق نشو دل من.تو بغلم محو شد و باز خون رو تو رگ هام به جريان در آورد....دل من دوباره خوب ميشه..خيلي زود....

ديشب برف مي اومد.....سرما هم...من کنار پنجره باز افق روشن وقت رو ورق ميزدم.....با برف آب ميشدم....حسرت رو دوچندان ميکرد.....من بودم و برف.با هم گپ ميزديم و از گفتني ها...هر چي باشه اون خيلي سنش بيشتر از منه..اما من که تجربه هاشو گوش نميکردم..داشتم سفيديشو با صداقت معني ميکردم.......بهش گفتم: نظرت راجع به صداقت چيه؟"....گفت" سفيده..اونقدر که اون ورش از اين ورش پيداست...." .بازم من صادقم.....و عشق رو باور دارم......فرشته هاي خوشبختي من نواهاي دل من رو در تمام کوس هاي جهان خواهند دميد......ساليان دازي مانده تا رنگ سفيد تو دل ما ها جا باز کنه......سفيد.




خوب تا 8 بهمن ماه ممکنه ديگه نرسم که چيزي بنوسيم....اما عوضش کلي برنامه هست واسه اين سايت....اوليش اين صفحه وب سايته که حتما ببينيدش:
http://khaneyedoost.com/website
نظرتون رو راجع بهش بگين منونتون ميشم......تو صفحه عکساش هم چند تايي عکس از من هست....يکي ديگه اين که مي خوام از اين به بعد يه قسمتي توي خانه دوست دات کام قرار ميدم که فقط کساني که عضو باشند و پسورد داشته باشن ميتونند اونجا رو ببينند...واسه نوشته هاي خصوصي...گفتمان هاي خودموني....عکس هاي خصوصي....وکلي چيزاي ديگه.....خلاصه اين جا خواهد بود ...:
http://khaneyedoost.com/website/secret/
دوستايي که ميخواند برن و فرمش رو همون جا پر کنند...البته فقط دوستان نزديک من ميتونند عضو بشن..هر کسي هم يه username و password جدا . مستقل خواهد داشت.....از اين به بعد تو اون جا با هاتون راحت تر حرف خواهم زد......اون حرفايي که فقط چشم شما ها بايد اونو ببينه....فقط اگه خواستيد يه جوري به من اطلاع بدين يا تو آدرس بالا عضو بشين.



دستامون رو بديم به هم...نذاريم کسي ما رو از همه بگيره..دوستاي من..دنيا کوچيک و فنا پذير..آدماي نادرست توش پرند..هر لحظه ممکنه يکيمون گيرشون بيافتيم...مراقب خودمون باشيم.....نذاريم که محبت رو اين حيوانات وحشي به تاراج ببرند.....کساني که نه از صداقت چيزي مي فهمند و نه از احساس....محکومند به فلاکت......اسيرشون نشيد.....
برا همه شما بلاگ نويسا و دوستام که دقيقا مثه خواهر برادراميند دلم تنگ ميشه..واسه مهران...حامد .....بابک....ساره...از همه بيشتر واسه ستاره .....گلبرگ هم بعد از مدت ها دوباره مي نويسه....برا همتون آرزوي موفقيت ميکنم.....از ته ته دلم.




Posted by nima at January 9, 2004 12:47 AM
Comments

سلام
خسته نباشي
ما خيلي از عكساتون خوشمون اومده برامون از اينا بفرست.
ممنون متشكر و دوباره خسته نباشي
بهروز و محمود

Posted by: بهروز&محمود at February 21, 2004 06:26 PM

سلام........خوبي.......مرسي كه ميايي پيشم.......خوشحالم مي كني.....راستي آهنگت خيلي نازه.......مي گمانگفتيامن مي تونم ثبت نام كنم...........؟؟؟؟؟؟

Posted by: setareh at January 27, 2004 12:11 PM

سلام دوست تازه . نمي تونم چيزي بنويسم خيلي اذيت مي كنه. اما خيلي قشنگ بود.پيشم بيا

Posted by: دنياي آبي. at January 24, 2004 02:26 PM

سلام...مطالب قشنگي مي نويسي آپديت كن

Posted by: پرشین پاپ موزیک at January 23, 2004 05:49 PM

اي بابا هنوز هم كه آپ ديت نكردي . مي دونم امتحانا خيلي اذيت مي كنه.

Posted by: babak at January 23, 2004 09:54 AM

سلام.....بابا آپ كن مرديم.......نگفتي من مي تونم توسايت ثبت نام كنم؟؟؟؟؟

Posted by: setareh at January 23, 2004 03:18 AM

سلام
مباركه موفق×× باشي

Posted by: sadaf at January 23, 2004 12:35 AM

سلام.با اجازه يك لينك دادم بهتون....

Posted by: آرش at January 22, 2004 10:47 PM

چه حس ديوونگي خوبيه وقتي تار عنكبوتاي دور و برتو پاره مي كني و تصميم مي گيري كه ديگه جدائي بسه ... يه حس غريب كه از عمق پائيز كشيده مي شه تا دل زمستون ... زير بارون ...

Posted by: گلوریا at January 22, 2004 08:07 AM

دايي آپديت نكردي كه! به روز باش(افهههههه)

Posted by: at January 22, 2004 12:09 AM

سلام . مبارك . يه سر ميزدي ميگفتي .

Posted by: kiavash at January 21, 2004 08:39 PM

سلام...منتظر نوشته ي بعدي!....

Posted by: nooshin at January 21, 2004 07:51 PM

امتحانش خوب شد ... ديگه راهي نبود ... خيره خيره به غروب نگاه مي كرد ...

Posted by: گلوریا at January 20, 2004 07:17 PM

سلام نيما . حرفهاي حامد خيلي خوبند بهشون گوش كن. البته غلط هاي املائي اش را فاكتور بگير : حاظرم ...............
خب بهم سر بزني خوشحال مي شم. منتظرتم.
البته يه سوال ميشه منتظر كامنتت بود ؟

Posted by: rezvan at January 20, 2004 04:53 PM

سلام.. باز هم سلام.. نيما جون دلم برات تنگيده.. دلم گرفته... شونه به شونه مي رفتيم من و تو تو جشن ..

Posted by: حامد هادیان at January 19, 2004 11:51 AM

سلام ... خانه نو دوست مبارک . خوب ظاهرا" مشکلات مرتفع شده و اوضاع روبراهه ... ایام به کام .

Posted by: باران پائی at January 19, 2004 10:21 AM

اين ساعته ... چيو نشون مي ده ؟

Posted by: گلوریا at January 18, 2004 06:08 PM

اين حامد هاديان مگه ديگه جايي براي كسي گذاشته تا آدم كامنت بده !!!1

Posted by: babak at January 17, 2004 03:05 AM

اين حامد هاديان مگه ديگه جايي براي كسي گذاشته تا آدم كامنت بده !!!1

Posted by: babak at January 17, 2004 03:04 AM

اين حامد هاديان مگه ديگه جايي براي كسي گذاشته تا آدم كامنت بده !!!1

Posted by: babak at January 17, 2004 03:04 AM

سلام.اومدم خانه دوست مهماني....

Posted by: آرش at January 16, 2004 11:44 PM

Quizas ديگه دير شده ... از شايد گذشته ... نمي بيني ؟ ... مدتهاست ... ديگه حل شده همه چيز تو پائيز ...

Posted by: گلوریا at January 16, 2004 10:35 AM

سلام.مرسي از اظهار لطفت...اون جمله اول كه در مورد لياقت نوشته بودي خيلي باحال بود

Posted by: آرش at January 15, 2004 11:28 PM

بارون ....بارون....داره بارون مياد..........خدايا شكرت كه هرچي ميخوام رو بهم ميدي به جز اوني كه خودت ميدوني.....

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 15, 2004 05:36 PM

سلام.......مرسي.....مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 15, 2004 05:33 PM

سلام
روزمو ساختي دمت گرم
لوگو ت رو گزاشتم لينكم كه داده بودم
------------×زود بيا پيش خورشيد×---------------

Posted by: mohammadreza at January 15, 2004 04:21 PM

يه چيزائي رو فقط قطره هاي بارون مي دونن ... وقتي ببارن، يه رودخونه بشن، به دريا برسن، همه مي بينن و غبطه مي خورن چون فقط بعضيا به دريا مي رسن ... اونائي كه مثل همن ...

Posted by: گلوریا at January 15, 2004 08:09 AM

سلام.من خيلي وقت پيشها هم اومده بودم خانه دوست ولي مطمئن نيستم كه چي جوريا بود.خلاصه خيلي خوشحالم كه خانه دوست رو پيدا كردم.بهتره قبل از اينكه حرف ديگري بزنم برم و بخونمش.به من هم يك سري بزن.خوشحالم ميكني...

Posted by: آرش at January 14, 2004 11:57 PM

نيما جون الهي من فدات شم... ما اوچيكتيم!!! شما لطف داري...

Posted by: حامد هادیان at January 14, 2004 07:02 PM

سلام .دوست خوب.درباره دل نوشتی ...اره عزیز دلت زود خوب میشه ...ولی داغش همیشه مثل یه جای زخم روی دلت میمونه وهر وقت که یادش میافتی یا میبینیش دوباره اون زخم تازه میشه...اخه عشق مثل اتیش زیر خاکستر میمونه ...هرگز خاموش نمیشه...سرد میشه ولی خاموش نه!به من هم سر بزن خوشحال میشم...صبا...کوچکترین قلب ابی

Posted by: نسیم صبا at January 14, 2004 02:35 PM

بزرگ ..همگی...بزرگ...اینطور به نظر نمی رسد؟/////كودكم را ميان كوچه اي غريبه گم كردم...دستم را ول كرده بود......كودكم يكروز برمي گردد و به مادرش....و مادرش خوشحال مي شود...كودكم يكروز پيدا مي شود از خيابانهاي آشنا وقتي كه در كوچه هايي غريب گمش كرده بود.....آآآآآآآآآآي كودكم يكروز پيدا مي شود؟نه؟

Posted by: گلبرگ تکیده at January 13, 2004 04:53 PM

سلام......من بازم اومدم.......هميشه پرمعنامي نويسي

Posted by: setareh at January 13, 2004 04:25 AM

راستي نيما ميخوام يه تبليغ بزنم توي وبلاگم براي همسر يابي !!!!!!!!!!!!!!...........چي كنم دارم بوي ترشي ليته ميگيرم.....حسود نباش.....(چشمك جفت چراغ).......خوب بخوابي.....مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 13, 2004 12:41 AM

سلام....نيما جون اين شهر ما همه عقلشون به اونيه كه ميبينن......حالا كه اخبار تليويزيون اسم منو به عنوان برگزيده ي جشنواره اعلام كرده بهم تبريك ميگن...با اينكه من يك هفتس جايزم رو گرفتم........لپت رو بچسبون به مونيتور...ّّّّّّّ###### بوس بوس....آخه ي....لپت سرخ شد....دوستت دارم ........مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 13, 2004 12:39 AM

سلام...همه ي حرفاي منو حامد زده....نمي دونم چي بگم...ولي وقتي آدرس شبهاي مهتابي رو تايپ كردم چيز جالبي نديدم....اصلآ به من چه.....خوش باش يادت نره اون روزا كه منو راهنمايي ميكردي....راستي كمتر به من سر ميزني..........مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 12, 2004 08:19 PM

salam azizam, omidvaram ke khoob bashi, dayee joon khily web sitet ghashanghe roozeh sunday 2 saat kameloo ghozashtam va nookat va maghaleharoo khoondam, khilii ziba bood, azizam, IM PROUD OF YOU,
Mehran
CANADA

Posted by: Mehran from Canada at January 12, 2004 02:37 PM

سلام...........اين حامد چي كرده......حالا بايد بريم آپديت حامد رو توي خونه دوست ببينيم............مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 12, 2004 01:09 PM

شايد يه روزي ... همه چي معلوم بشه ... اما آيا اون موقع هنوز دير نشده ؟

Posted by: گلوریا at January 12, 2004 11:48 AM

نامرد منو تنها گذاشتي رفتي 4ماه چشم به در موندم منتظرتم تا بياي بم سر بزني ...ولي تو حتي بم افلاينم نزدي..باشه!!!..حالا هم كه ديگه همسايه نيستيم ماشاالله بزنم به تخته صاحب خونه شدي ...اره راست ميگي ديگه كسي كه تو همچين قصري زندگي ميكنه نبايد هم به كلبه حقيرانه ((خورشيد سوزان)) سر بزنه!!!؟؟؟
تو رو خدايي كه تو قلبته بيا بازم ببينمت
http://goldensun.persianblog.com

Posted by: mohammadreza at January 12, 2004 10:27 AM

بابا کوتاه بیاین.. نیما این چه کاراییه که می کنی؟!

Posted by: حامد هادیان at January 12, 2004 10:08 AM

منو تنها گذاشتي رفتي 4ماه چشم به در موندم منتظرتم تا بياي بم سر بزني ...ولي تو حتي بم افلاينم نزدي..باشه!!!..حالا هم كه ديگه همسايه نيستيم ماشاالله بزنم به تخته صاحب خونه شدي ...اره راست ميگي ديگه كسي كه تو همچين قصري زندگي ميكنه نبايد هم به كلبه حقيرانه ((خورشيد سوزان)) سر بزنه!!!؟؟؟
حتي بم لينك هم ندادي :(( يعني دوستي ما انقدر بي ارزش بود كه ديگه وقتي صاحب خونه شدي اونو فراموش كردي :((

Posted by: at January 11, 2004 10:39 PM

نامرد منو تنها گذاشتي رفتي 4ماه چشم به در موندم منتظرتم تا بياي بم سر بزني ...ولي تو حتي بم افلاينم نزدي..باشه!!!..حالا هم كه ديگه همسايه نيستيم ماشاالله بزنم به تخته صاحب خونه شدي ...اره راست ميگي ديگه كسي كه تو همچين قصري زندگي ميكنه نبايد هم به كلبه حقيرانه ((خورشيد سوزان)) سر بزنه!!!؟؟؟

Posted by: mohammadreza at January 11, 2004 10:29 PM

توی کتاب رکوردهای جهان هم میدم ثبتش کنن!

Posted by: حامد هادیان at January 11, 2004 07:02 PM

این از اون کیلومتریا بود ..

Posted by: حامد هادیان at January 11, 2004 07:02 PM

سلام... نیما... نیمای عزیزم.. می دونی اون حرف دوستت که گفته هیچ کس لیاقت اشکای تو رو تداره راسته.. باز هم میگم : نمی خوام دخالت کنم.. ولی ما هممون از روز اول اشتباه می کنیم که می خوایم کارایی رو انجام بدیم که تو تئوری امکان نداره.. تو انقدر خوبی که اون موقع فکر می کردی با خوبی خودت میشه یه نفر دیگه رو هم خوب کرد.. این کارت خیلی بزرگ و مقدسه اما یه چیزی دیگه هست اونم اینکه تو نباید تا این حد دل می بستی.. هنوز یادم نرفته اون ناراحتیات و گریه هات برای یه هفته دوری .. ولی نمی دونم می دونی که اونم مثل تو بوده یا نه؟ اصلا از اولش به نظر من تو عاشق بودی ولی اون نه! عشق خیلی بزرگتر از ایناست که به همین راحتی تو دستای یکی دیگه جا بشه! عشق رو بیا درست معنی کنیم .. اصلا بیا ما دوتا با هم یه دنیایی داشته باشیم که فقط خودمون توش باشیم.. به خدا هر کسی لیاقت گریه کردن رو نداره.. این اشکا خیلی ارزش داره بیشتر از اونی که برای این سری آدمایی که براش ارزش قائل نیستن حرومش کنی.. اشکات رو بذار برای کسی که می دونی لیاقتشو داره.. آدم به وجود اومده برای دل بستن ولی باید بگردی پیدا کنی اون کسی رو که خدا برای این گذاشته که تو بهش دل ببندی.. به نظر من نباید اون قصه رو برای من می گفتی.. کاش می شد یه ایمیل برام بزنی تا حداقل من از سردرگمی درام بیرون! چون فکر کنم فقط من بودم که با یه مدت تاخیر از خیلی چیزا خبر ندارم.. یادته ؟ اون موقعی که زنگ بهم زدی؟ یادته چقدر دوستش داشتی؟ کاش من پیشت بودم.. تو بهترین دوستی هستی که من می تونم داشته باشم.. می دونم دلت شکسته ولی فراموش کردن رو برای این موقع ها گذاشتن.. عزیزم فراموش کن.. اصلا فکر کن که تو این چند ماه هیچ اتفاقی نیفتاده.. نمی دونم چجوری بگم ولی باور کن که میشه.. به خدا میشه... می دونی یه کاری بکن! یه راه تماس درست حسابی بهم بده تا یه دو سه ساعت باهات حرف بزنم تا بگم بهت که دنیا دست کیه! به خدا از روز اول اشتباه کردی.. نمی دونم چرا؟ برای چی می خوای یه چیزی رو به کسی ثابت کنی که می دونی ممکنه برای خودت گرون تموم بشه؟ حتما می دونی منم یه بار خواستم این کارو بکنم.. از مهران بپرس بهت میگه!.. ولی من به طرف دل نبستم.. شاید اون دلش به دل من بسته شده باشه .. در هر صورت موفق شدم .. حالا اونم یکی از آدماییه که همه میدونن که قبلا رله بوده و حالا.. حالا دیگه حتی تو چشم یه نفر متضاد هم نگاه نمیکنه.. پشیمونی فایده نداره.. باید حالا زندگی کنی تو خیلی خوبی می دونستی؟ به قول ونوس : اگه نمی دونستی حالا بدون!... راستی من یه موقع باید سر فرصت این جریانای ونوس و وبلاگ و این چیزایی که این مدت باعث شده که با مهران حرفم بشه و تو شناخت بچه ها از من ابهام به وجود بیاره برات تعریف کنم! خیلی جالبه و اگر این قسمت خصوصی راه افتاد تو اون با تفصیل برات می نویسم.. می دونی تو برای من خیلی خیلی ارزش داری .. دوستت دارم هوار تا.. بخوای حاظرم به خاطرت از جونم هم مایه بذارم.. باور نمیکنی فقط کافیه بگی. تا ببیینی برات چیکار می کنم.. دوستی رو گذاشتن برای این موقع ها! یادته اون موقع که من تو جریان ..... گریه می کردم و تو دلداریم می دادی؟ یادته می گفتی گریه نکن؟ من که تا آخر این عمر بی ارزشم امکان نداره اینا رو فرموش کنم!.. بیا حالا که خونتو عوض کردی خودت هم عوض بشی و همون نیمای همیشگی خودم باشی.. همون نیمایی که همه به روحیش حسرت می خوردن! یکیش خود من! به خدا حاضرم برات هر کاری بکنم! فقط لب تر کن تا همه چیزو بیخیال بشم و قربونت برم!
حالا یه چیز دیگه : برای درست کردن این فلشای خوشگلت از چه برنامه ای استفاده می کنی؟ بابا فلش!!! من الهی بمیرم.. اون موقعی که می خواستم فلش به تو و بچه ها یاد بدم اصلا نمی تونستم! یعنی نشد.. می دونی دلم می خواد یه سایت آموزش راه بندازم ولی خوب اونم دردسرای خاص خودشو داره .. تازه با این روش آموزش خفنی که من دارم... در حال حاضر 6 تا شاگرد دارم ولی اگه یه جلسه بیای .. توی دلت حسابی بهم بد و بیراه میگی آخه من یه دفه میرم سراغ اصل مطلب و بیچاره اون کسی که من می خوام بهش یاد بدم! تا یکی دو ماه هیچی یاد نمی گیره بعدش دیگه وقتی میبینه از من چیزی دستگرش نمیشه خودش میره جزئیات رو کار می کنه و تو یکی دو روز میشه علامه دهر! وای حواسم نبود این همه نوشتم! اندازه یه پست کیلومتری شده.. نمی دونم این کامنتای تو هم مثل پرشین بلاگه یا نه که 1024 کلیمه بیشتر نمیشه توش تایپید؟ امتحان می کنیم.. در هر صورت می خواستم احساسمو نسبت به تو بگم.. بدون که همیشه به یادتم.. اولین جایی هم که همیشه باز می کنم قبل از مال خودم و مهران مال توء.. باور کن.. تا بعد.

Posted by: حامد هادیان at January 11, 2004 07:01 PM

نيما جون دلتنگ دلتنگياتم......اگه دستم ميرسيد ....از همينجا منو از خودت بودن.......

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 10, 2004 10:07 PM

شونه به شونه ميرفتيم تو جشن بارون.........من بارون ميخوام.......من عضويت ميخوام....من مامانم رو ميخوام(چي؟) ببخشيد من خانونممو ميخوام..............مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 10, 2004 10:05 PM

آپديتونديدونديدوندم.............اووووووووووووووووووه.......راستي نظرت درباره حرفاي حامد چيه؟؟؟

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 10, 2004 10:03 PM

مي خوام ميخوام ميخوام ...من ميخوام......نيما بلت نيستم.....مهران

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 10, 2004 10:02 PM

سلام........من از اينا ميخوام...........من ازينا ميخوام................

Posted by: مهران -اولین قلب آبی at January 10, 2004 10:01 PM

راستي هر كسي كه بخواد مي تونه عضو بشه؟؟؟؟؟

Posted by: nooshin at January 10, 2004 01:40 PM

سلام...خوبيد؟؟چند وقتي بود اينجا نيومده بودم"اخه در متحان براي عادم هوش و حواش نمي گذاره كه !!:)الان هنوز وب سايتت باز نشده!!!ولي مطمئنم كه خيلي بايد جالب باشه!!!!چون شما خيلي واردي...راستب اون خبر خوبتون چي بود؟؟؟؟اخه من بعد از اون نوشته ي خودمونيتون ديگه اينجا نيومدم!!!!!موفق باشيد....

Posted by: nooshin at January 10, 2004 01:39 PM

سلام... نيما جون خيلي دوستت دارم منم مي خوام عضو بشم! بعدش يه كاري كردي كه خيلي از دستت ناراحتم! اون كامنته كه براي ....... گذاشته بودي.. خودخواه نباش. تا بعد...

Posted by: حامد هادیان at January 9, 2004 11:53 AM

بهت تبريك ميگم

Posted by: yahya at January 9, 2004 11:04 AM

سلام،بهتون تبريك مي گم ، مي شه گفت عاليه ، اميدوارم موفق باشيد

Posted by: مهرداد at January 9, 2004 10:42 AM

هميشه ... همه جا ...

Posted by: گلوریا at January 9, 2004 08:50 AM

سلام.....من چي ؟من مي تونم عضوشم؟؟؟؟؟؟

Posted by: setareh at January 9, 2004 06:35 AM

راستي آهنگت به صورت استريم پخش نمي شه . يه كاريش بكن.

Posted by: at January 9, 2004 02:38 AM

خوب چه عجب بالاخره دست به قلم __ يعني كيبرد __ شدي . حالا از كجا مي فهمي كه كسي كه آي دي پس ورد گرفته دوست نزديك هست يا نه؟

Posted by: babak at January 9, 2004 02:37 AM

دايي جون هم شما و هم مهران عزيز به من لطف دارين... مطلبت يه كمي طولانيه آفلاين ميخونمش! در ضمن امروزم آپديت كردم! شاد باشي عزيز...

Posted by: دایی at January 9, 2004 01:33 AM

سلام نيما جان ...خوبي ....خانه دوست روز به روز داره بهتر ميشه و خانه دل روز به روز ....موفق باشي

Posted by: Alireza at January 9, 2004 01:02 AM
Post a comment









Remember personal info?






Email this entry to:


Your email address:


Message (optional):